تبليغاتX
مقالات و پژوهش های علوم اسلامی

مقالات و پژوهش های علوم اسلامی

مجموعه کاملی از مقالات و پژوهش ها در زمینه های مختلف علوم اسلامی و دینی

بررسى ديدگاه علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در باره رابطه داده هاى فلسفى با تعاليم وحيانى

بررسى ديدگاه علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در باره رابطه داده هاى فلسفى با تعاليم وحيانى

ابوالفضل ساجدى

آنچه در پى مى آيد مرورى بر ديدگاه علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در باره ارتباط ميان تعاليم وحيانى و استدلالات عقلانى است. بررسى زندگى اين بزرگ مرد نشان مى دهد كه وى توجه فراوانى به ارتباط و تطابق فلسفه با مذهب داشته است. وى پس از ترك تبريز (زادگاهش) به قصد عزيمت به قم و آغاز تدريس و تحقيق، تدريس فلسفه را بر ساير دروس ترجيح داد، بويژه آنكه در آن زمان، كلاس هاى سطح بالاى فلسفه در قم وجود نداشت. علاوه بر آن، با تشريح نظريه طباطبائى(رحمه الله) در زمينه نكات گوناگونى نظير دعوت قرآن به كاربرد شيوه عقلانى، استفاده او از اين شيوه در تفسير قرآن و تفسير خاص وى در مورد آيه ويژه اى در ارتباط با اهيمت منطق، مى توان روشن ساخت كه علاّمه طباطبائى(رحمه الله)تأكيد خاصى بر نقش فلسفه، منطق و استدلالات عقلانى در تفسير وحى دارد.

دعوت قرآن به استفاده از روش عقلانى
به گفته علاّمه طباطبائى(رحمه الله)، قرآن مردم را به كاربرد صحيح روش عقلانى و به پيروى از فكر و دانش دعوت نموده است. وى در اين سخنان خود بر نقش فكر و دانش در زندگى بشر تأكيد مى نمايد: «بديهى است كه زندگى بشريك زندگى انديشمندانه است. زندگى كامل نمى شود مگر با "ادراكى" كه ما آن را "فكر" مى ناميم.»(1)
علاّمه طباطبائى(رحمه الله) بر اساس اهميت نقش فكر در زندگى بشر، معتقد است كه هرچه فكر انسان صحيح تر و كامل تر باشد، زندگى او بهتر و استوارتر خواهد بود. وى در اثبات اين نظريه به آيات زير اشاره مى نمايد:(2)
1ـ آيا آنكه مردارى بود، سپس زنده اش كرديم و براى او روشنايى قرار داديم تا در ميان مردم راه برود همانند كسى است كه در تاريكى است و قادر به خروج از آن نيست؟ (انعام: 122)
2ـ آيا يكسان اند آنان كه مى دانند و آنان كه نمى دانند؟ (زمر:9)
3ـ خداوند در ميان شما آنان را كه ايمان آورده اند و دانش دارند به پايه هاى بلند بالا برد. (مجادله: 11)
4ـ پس مژده بده بندگان مرا; آنان كه سخن را مى شنوند، پس از بهترينش پيروى مى كنند. آنانند كه خدا رهبريشان كرده و آنانند خردمندان. (زمر: 17 و 18)
نكات ذيل را مى توان به عنوان متمّم كلام علاّمه طباطبائى(رحمه الله) ذكر نمود:
1ـ مرحوم علاّمه رابطه اين آيات و نظريه خود را در اين قسمت از كلامش شرح نمى دهد. در زمينه ارتباط اين آيات با ديدگاه ايشان مى توان گفت كه ظاهراً اين آيات بر اهميت دانش براى بشر تأكيد دارند. خداوند در نخستين آيات كتاب خود، دانش را به نورى، كه راه زندگى بشر را روشن مى سازد، تشبيه مى كند. در سه آيه ديگر، قرآن مردم را به دو گروه تقسيم مى نمايد: كسانى كه دانش را به كار مى بندند و آنان كه چنين نمى كنند. خداوند گروه اول را در مرتبه اى بالاتر از گروه دوم قرار مى دهد. وقتى خداوند راه دانش و انديشه را برتر مى داند، لازمه آن به كاربستن روش عقل براى كسب معرفت صحيح است.
به نظر مى رسد برداشت مرحوم طباطبائى در مورد آيه اول در اين مورد با تفسير وى از همين آيه در بخش ديگرى از تفسيرالميزان تفاوت دارد. در اينجا وى اين آيه را براى اثبات اهميت دانش ـ به طور كلى ـ و اهميت كاربرد روش صحيح و منطقى در تفكر از نظر قرآن ارائه مى دهد، اما در جاى ديگرى از تفسير الميزان، ايشان بيان مى دارند كه منظور از «نور» در اين آيه، هر نوع دانشى نيست، بلكه معرفتى است كه از ايمان فرد مسلمان ناشى مى شود. علاّمه(رحمه الله) در تفسير خود، حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)ارائه مى نمايد.(3)
در اين حديث، حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «هر كه از دانش خويش بهره گيرد، خداوند به او علم نوين عطا مى كند.»(4)
ظاهراً اين حديث اشاره به نوعى خاص از دانش دارد كه عبارت از معرفت قلبى و درونى نسبت به خداوند و حقايق مذهبى است. بنابراين، در صورتى كه علاّمه طباطبائى(رحمه الله) كلمه «نور» در آيه مزبور را به معرفت معنوى تفسير نمايد، احتمالاً نمى تواند در اينجا از اين آيه براى تأييد نظر خود استفاده كند; زيرا در اين صورت، واژه «نور» شامل اَشكال ديگر علم نظير منطق و فلسفه نمى گردد.

تأكيد قرآن بر تفكر
از نظر علاّمه طباطبائى(رحمه الله)، مى توان بيش از سيصد مورد از آيات قرآن را، كه در آنها انسان ها به فكر و به كارگيرى عقل خود دعوت شده اند، ارائه نمود. علاوه بر آن، قرآن به پيامبر(صلى الله عليه وآله)شيوه هاى مناسبى براى ارائه حقيقت به مردم مى آموزد. همچنين خداوند در آيات ديگر قرآن، استدلال هايى را كه پيامبران ديگر براى پيروان خود به منظور اثبات عقايد مذهبى به كار برده اند، ذكر مى نمايد. نمونه هايى از اين آيات بدين قرارند:
«فرستادگان شان گفتند: آيا نسبت به خدايى كه آفريننده آسمان ها و زمين است شكى هست؟(ابراهيم: 10)
لقمان هنگام نصحيت نمودن پسرش، به او مى گويد: «اى پسر عزيزم، هيچ شريكى بر خداوند قايل مشو. آگاه باش كه نسبت دادن شرك به خداوند خطايى خوفناك است.» (لقمان: 13)
«و مردى از كسان فرعون، كه ايمان خود را پنهان مى داشت، گفت: آيا شما مردى را به اين دليل كه مى گويد: پروردگار من خداست مى كُشيد، در حالى كه نشانه هاى روشنى از پروردگارتان آورده است؟» (نساء: 28) طبق اين آيه، يكى از پيروان حضرت موسى(عليه السلام) اظهار مى دارد كه آن حضرت با خود مدارك روشنى براى اثبات وجود خداوند، به عنوان پروردگار همه انسان ها، آورده است.(5)
«گفتند: نگزينيم تو را به آنچه بيامد ما را از دلايل روشن، سوگند به آنكه ما را آفريد. پس بفرماى آنچه را مى فرمايى. جز اين نيست كه اين زندگى دنيا را حكم مى رانى.»(طه: 72)
اين آيه اشاره به زندگى حضرت موسى(عليه السلام) دارد، هنگامى كه وى براى اثبات ادعاى خود، دليلى روشن ارائه نمود. با مشاهده اين شواهد، كفّار تغيير عقيده دادند و راه حضرت موسى(عليه السلام) را پذيرفتند. ساير پيروان فرعون، كه دشمن اصلى حضرت موسى(عليه السلام)بودند، سرانجام، خطاب به فرعون گفتند: «ما با مشاهده نشانه هاى روشن موسى، ديگر پيرو تو نيستيم.»(6)

كاربرد روش عقلى در تفسير قرآن
با دقت در تفسير الميزان، در مورد برخى از مفاهيم قرآنى، مى توان دريافت كه وى روش عقلى را در زمينه فهم وحى ترجيح مى دهد. به عنوان مثال، به تفسير ايشان از واژه «صراط مستقيم» (= راه راست) اشاره مى نماييم. اين عبارت، كه به معناى راه راست مى باشد، در آيات گوناگونى به چشم مى خورد. (حمد: 6) ايشان در تشريح «راه راست» مى گويند كه اين راه، راهى است واضح و روش و بى چون و چرا و بخش هاى گوناگون آن با يكديگر هماهنگ مى باشد. به گفته وى، قرآن بر انتخاب راه راست و روش صحيح فكر كردن تأكيد دارد، اما آن را شرح نمى دهد، مگر با يادآورى تمايلات طبيعى مردم به آنها. با اشاره به «صراط مستقيم»، ايشان مى گويند: روش صحيح انديشيدن و راه صحيح همان علم منطق است كه راه تشخيص قضاياى منسجم از ميان قضاياى بديهى و روشن را شرح مى دهد.(7)

شرح معيارهاى قوانين قرآن از سوى خودش
علاّمه طباطبائى(رحمه الله) معتقد است كه در قرآن حتى يك آيه يافت نمى شود كه انسان ها را به قبول يا پيروى كوركورانه از عقايد اسلامى دعوت كند.(8) علاوه بر آن، اسلام معيارهايى براى شريعت خود ارائه مى دهد تا بدين وسيله، فوايد دين خود را براى انسان ها آشكار سازد. قرآن با تشريح معيارهاى قوانين خود به اختصار، به موضوعاتى اشاره مى كند كه براى بشر قابل فهم است; زيرا درك جزئيات قواعد عمومى شريعت خداند از توانايى بشر خارج است. ايشان سپس آياتى را مطرح مى كنند كه بيانگر معيارهاى برخى از قوانين اسلام است:
«همانا نماز از فحشا، (كار ناشايست) و منكر (كار ناپسند) باز مى دارد و هر آينه ياد خدا بزرگتر است.»(عنكبوت: 45)
«خداوند بر شما سخت نخواهد گرفت، لكن شما را پاك خواهد ساخت و نعمتش را بر شما تمام مى كند كه شكر گزاريد.» (مائده: 6)
علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در مورد رابطه اين آيات با نظريه خود توضيحى نمى دهد. احتمالاً اين مسأله به دليل روشنىِ ارتباط اين آيات با ديدگاه ايشان مى باشد. طبق اين آيه، اقامه نماز، نمازگزار را از انجام كارهاى زشت (فحشا) و ناپسند (منكر) باز مى دارد. اين آيه ظاهراً به يكى از معيارهاى لزوم برپايى نماز، كه عبادت و در امان داشتن مردم از مفاسد فردى و اجتماعى است، اشاره دارد. آيه ديگر، بيانگر فايده اعمال مذهبى است كه در اين راستا، به اتمام نعمت و بركت خداوند بر مردم و تطهير وجود آنان از پليدى ها اشاره كرده است.

اهميت منطق در قرآن
علاّمه(رحمه الله) با استناد به آيه ذيل، نظريه خود را در باره علم منطق به اثبات مى رساند:
«با حكمت و پند نيكو، به راه پروردگار خويش بخوان و با ايشان بدانچه نكوتر است، بستيز. همانا پروردگار تو به آنكه از راه او گم شده داناتر است و او به هدايت شدگان داناتر است.» (نحل: 125)
براى تشريح نظريه وى، بايد توجه داشت كه موضوعات مورد بحث در علم منطق را مى توان به دو گروه تقسيم نمود:
نخست بررسى اشكال گوناگون استدلال يا قياس، شروط لازمى كه بايد بين قضاياى يك استدلالِ نتيجه بخش برقرار باشد، روش تركيب آنها و نظاير آن.
دوم بررسى موضوعات گوناگونى كه در قضاياى يك قياس مورد استفاده قرار مى گيرند. در صورتى كه مواد قضايا در يك قياس حتمى باشد، «برهان» (استدلال) ناميده مى شود كه استنتاجى مسلّم و قطعى به دنبال دارد.(9) به گفته مرحوم علاّمه، «حكمة» در اين آيه، به مفهوم استدلال و برهان است. او اين عقيده را با توجه به اين دو نكته ثابت مى كند:
1ـ واژه « حكمة» به معناى پى بردن به حقيقت و درك آن از طريق علم و عقل است. در نتيجه، به معناى پى بردن به حقيقت بدون هيچ شك و ابهام و يا به عبارت ديگر، همان برهان و استدلال است.
2ـ قرار گرفتن واژه «حكمة» در كنار كلماتى نظير «موعظة» و «جادلهم» ـ كه وجه امرى «جدل» مى باشد ـ گوياى آن است كه «حكمة» به معناى برهان و استدلال است; زيرا بر اساس علم منطق، اينها سه روش متفاوت در مباحثه اند. در اين آيه خداوند از پيامبر خود(صلى الله عليه وآله)مى خواهد تا مردم را به اين سه روش به پيروى از پروردگار دعوت نمايد.(10)
«موعظه» (پند و اندرز) يعنى تشريح ويژگى هاى اخلاقى و اعمال پسنديده براى مردم به گونه اى كه بر قلب آنان تأثير گذارد و رفتار آنان را تغيير دهد. كسى كه مايل به استفاده از اين روش در بيانات خود باشد معمولاً بر نكات زير تأكيد مى كند:
معمولاً از يك سو، نتايج ناگوار كارهاى شيطانى نظير دروغگويى، دزدى يا كلاهبردارى و داستان زندگى يك خطاكار را شرح مى دهد تا بدين وسيله، مردم را از انجام چنين اعمالى باز دارد و از سوى ديگر، از زندگى جالب و شيرين مردم درستكار و خصوصيات آنان سخن به ميان مى آورد.(11)
«جدل» (مناظره) نوعى مباحثه است كه روشنگر واقعيت نيست، بلكه در بحث و جدل عليه كسى كه واقعيت را نمى پذيرد و بر نظريه اى نادرست اصرار مىورزد، مورد استفاده قرار مى گيرد. كسى كه اين روش را به كار مى گيرد لازم نيست حتماً اساس بحث خود را بر پايه قضاياى صحيح قرار دهد، بلكه مى تواند از قضايايى استفاده كند كه مورد قبول شنونده يا گروهى از مردم باشد.
علاّمه معتقد است كه اين آيه(نحل: 125) به مردم اجازه استفاده از هر نوع موعظه يا مباحثه اى نمى دهد. كسى كه مى خواهد از اين روش ها براى برحذر داشتن مردم از شيطان استفاده كند، بايد فردى شايسته و با خصوصيات پسنديده باشد و به عقايد ديگران احترام بگذارد. او بايد شديداً از توهين و اهانت به عقايد ديگران بپرهيزد. علاوه بر آن، به طور كلى، بهتر است مردم از بحث هاى مجادله اى بپرهيزند، مگر در پاره اى موارد، آن هم با استفاده از بهترين نوع مناظره.(12)

نقش فلسفه در تفسير وحى
از نظر مرحوم طباطبائى، فلسفه علمى است كه ما را در درك عميق وحى يارى مى دهد.(13) برخى موضوعات و مطالب فلسفى در قرآن و روايات يافت مى شود كه نظريات فلسفه يونان را تكامل مى بخشد. بحث هاى علاّمه(رحمه الله) در باره احاديث فلسفى را مى توان در گفتگوهاى وى با هانرى كُربَن (Henry corbin) يافت. وى در اين گفتگوها موضوعات فلسفى مانند دليل وجود خداوند و يگانگى او، صفات خداوند و رابطه آنها با ذات او را، كه در احاديث شيعه مورد بحث واقع شده اند، شرح مى دهد.(14)
البته توجه به دو نكته در اينجا لازم است: نكته اول اينكه تنها در صورتى مى توانيم عقايد فلاسفه يونان را بپذيريم كه آنها را دقيقاً مورد بررسى و ارزيابى قرار دهيم.(15) دومين نكته اينكه علاّمه به انتقاد از فلسفه اى مى پردازد كه سعى دارد مفاهيم آشكار آيات قرآنى را تغيير دهد و آنها را به دو روش، كه مطابق باموضوعات فلسفى باشد، تفسير نمايند.(16)

پاسخ به اشكالاتى كه عليه منطق مطرح شده است
با توجه به اهميت علم منطق، علاّمه طباطبائى(رحمه الله) اين علم را به عنوان روش صحيح تفكر، كه در كشف و درك وحى كاربرد دارد، معرفى مى كند. وى در جلد پنجم الميزان در مورد اشكالات و سؤالاتى كه عليه كاربرد منطق مطرح مى شود، به بحث مى پردازد. با مراجعه به پاسخ هاى وحى به اين سؤالات، مى توان به نظر وى در رابطه با علم منطق دست يافت. برخى از سؤالات بدين قرارند:

اشكال اول
از جمله اشكالاتى كه عليه منطق مطرح شده اين است كه برخى براى تضعيف عقايد مردم از علم منطق بهره مى جويند.
علاّمه(رحمه الله) در پاسخ به اين اشكال مى گويد: «كسى كه اين استدلال را به كار مى برد توجه ندارد كه اگر فردى در راه نيل به مقاصد شيطانى يا اهداف ناشايست از روشى (مثلاً منطقى) بهره گيرد، مفهوم آن نادرستى شيوه نيست; درست مثل قَسمى كه براى كشتن يك فرد بى گناه ياد مى شود.»(17) ظاهراً منظور علاّمه(رحمه الله) اين است كه قوانين و اصول مورد بحث در منطق را بايد به عنوان ابزارى براى تفكر به كار بست. اين ابزار ممكن است براى شرح يك عقيده درست يا خطا استفاده شود; درست مانند سوگندى كه مى تواند به سود يك انسان يا براى قتل فردى بى گناه به كار رود. در ابزار هيچ اشكالى وجود ندارد، اشكال در كسى است كه اين ابزار را براى مقاصد شيطانى مورد استفاه قرار مى دهد.(18)
از نظر وى، هر نظريه صحيحى را كه بر پايه منطق استوار است مى توان پذيرفت، هرچند نظريه مذكور را يك فرد غير مسلمان ارائه داده باشد. نظريه مطرح شده مهم است، نه كسى كه آن را بيان مى كند. بنابراين، لزومى ندارد كه مسلمانان علومى نظير منطق، فلسفه، رياضيات و غير آنها را تنها از استادان مسلمان بياموزند.(19)
اشكال دوم
دومين اشكال طرح شده در برابر علم منطق آن است كه ما نيازى به منطق يونانى نداريم; زيرا تمام نيازهاى بشر را مى توان از طريق قرآن و احاديث تأمين نمود. بنابراين، مى توان به جاى منطق يونانى به مطالعه منطق قرآن پرداخت.
علاّمه طباطبائى(رحمه الله) با اشاره به چند نكته به اين مسأله پاسخ مى دهد. ايشان مى گويد: اگر قرآن حاوى اصول منطقى باشد، دست يابى به اين اصول تنها از طريق مباحث طولانى ممكن است.(20)
به نظر مى رسد كه منظور وى از از بيان اين مطلب آن است كه دست يابى به اصول منطقى قرآن و استخراج آنها از اين كتاب آسمانى تنها از طريق تحقيق و مباحثه اى موفقيت آميز در آيات قرآنى ممكن است كه لازمه اين مسأله آگاهى كامل از علم منطق مى باشد. بنابراين، براى كشف اصول منطقى قرآن بايد از منطق رايج آگاهى كامل داشته باشيم.
مرحوم علاّمه مى فرمايد: ما بايد دو نكته را از يكديگر تفكيك كنيم: نكته اول اينكه آيا قرآن يا احاديث به چيزى نيازمندند كه آنها را تكميل نمايد؟ نكته دوم اينكه آيا مردم براى درك مفاهيم و حقايق اين منابع الهى به نوعى ابزار نيازمندند يا خير؟ پاسخ سؤال اول منفى و پاسخ سؤال دوم مثبت است، اما لازمه درك آنها ابزارى نظير منطق است. بنابراين، نه فقط براى درك منطق قرآنى، بلكه براى كشف و پى بردن به هر موضوع قرآنى ديگر، نيازمند روشى استدلالى و درست نظير منطق هستيم.(21)
يكى از پاسخ هاى مشهور مرحوم طباطبائى به ايرادهاى گوناگون عليه علم منطق آن است كه كسانى كه كاربرد منطق را مورد انتقاد قرار مى دهند خود نيز آن را به كار مى برند. اگر منطق مردود است، پس خود آنان هم نبايد از آن استفاده كنند.(22)

شيوه علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در زمينه موارد تعارض ميان تعاليم وحياتى و استدلال عقلانى
الف ـ دليل هاى شرعى
علاّمه(رحمه الله) بر اين نكته تأكيد دارد كه تنها سه دليل شرعى (حجج شرعيه) براى انسان ها وجود دارد: قرآن، حديث و درك عقلانى. منظور وى اين است كه ما بايد قوانين الهى را از طريق اين سه منبع استخراج نماييم و در زندگى خود به كار ببريم. به نظر مى رسد وى اين سه منبع را نه فقط تنها دليل هاى شرعى، بلكه تنها راه كشف حقيقت مى داند. دليل اين مطلب آن است كه وى در جاى ديگر، دو وسيله براى دست يابى به حقيقت ذكر مى كند: مذهب و فلسفه.(23) وى معتقد است فلسفه از طريق عقل و مذهب از طريق وحى حقيقت را كشف مى كند. انسان از طريق قرآن و احاديث معتبر مى تواند به وحى دست يابد.(24)
علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در اين مورد به نقش علوم تجربى در درك واقعيت اشاره اى نمى كند، در حالى كه كشف بخش عمده اى از حقايق تجربى جهان تنها از طريق رياضيات، فيزيك، شيمى و ساير علوم تجربى ممكن است. در بخش ديگرى از آثار ايشان، مى توان به ديدگاه وى در اين رابطه پى برد. ايشان به اهميت علوم تجربى اذعان نموده و در عين حال، معتقد است كه نتايج علوم تجربى در بيش تر موارد قطعى نيست. بنابراين، براى دست يابى به واقعيت نمى توان به آنها اطمينان كرد، مگر در مواردى كه به نتايج كاملاً قطعى منتهى شوند.

بـ عدم امكان وجودتعارض ميان نظريه قطعى عقل و وحى
مى توان به عنوان مقدمه اى بر نظريه علاّمه(رحمه الله) در زمينه موارد تعارض ميان وحى و عقل، اين موارد تضاد را به دو گروه تقسيم نمود: در مواردى، عقل و شريعت، هر يك نظر خاصى ارائه مى دهند و در مواردى فقط يكى از آنها نظريه خود را مطرح مى كند. در مورد دوم نيازى به راه حل نيست، اما در مورد اول در صورتى كه نظريه عقل با وحى در تضاد باشد، بايد در پى يافتن راه حل بود.
به گفته علاّمه(رحمه الله) تضاد بين نتيجه قطعى وحى و عقل ممكن نيست. اين نظريه را مى توان از طريق قرآن و استدلال عقلى به اثبات رساند. دليل قرآنى آن را مى توان با مراجعه به آياتى كه عقل را به عنوان مدركى شرعى معرفى كرده است، به دست آورد.استدلال عقلى آن نيز از دو مقدمه زير تشكيل مى گردد:
الف ـ قرآن و عقل ابزارهاى گوناگونى براى دست يابى به حقيقت اند.
ب ـ وجود بيش از يك حقيقت در يك موضوع ممكن نيست. به عبارت ديگر، وجود در دو حقيقت متضاد در مورد يك موضوع غير ممكن است. به عنوان مثال، اگر قانون علت و معلول را، كه بيانگر ارتباطى خاص ميان عامل به وجود آورنده و شىء ايجاد شده است، مورد ملاحظه قرار دهيم، از يكى از اين دو حال خارج نيست: يا اين حقيقت در اين عالم وجود دارد و يا وجود ندارد. نمى توان گفت كه اين قانون هم وجود دارد و هم وجود ندارد. با توجه به اين نكات، مرحوم علاّمه نتيجه مى گيرند كه ممكن نيست بين استنتاج قطعى عقل و وحى تضادى وجود داشته باشد.(25)
ايشان نظريه خود را در اين زمينه، با بيان جزئيات بيش ترى تشريح مى كنند و علاوه بر كاربرد استدلال عقلى، از آيات قرآنى نيز بهره مى جويند.

ج ـ راه حل موارد تضاد بين وحى و استدلال عقلانى
از نظر علاّمه(رحمه الله)، اين تضاد در مورد استنتاج ظنّى وحى و استنتاج قطعى عقل به چشم مى خورد. در اين زمينه، بايد وحى را به روشى تفسير كنيم كه مطابق با عقل باشد.(26)
او در مورد تعارض ميان نتيجه ظنّى وحى و استنتاج قطعى عقل، ترجيح مى دهد كه استنتاج قطعى عقلى يا فلسفى را مقدّم بدارد. دليل اين امر را مى توان از طريق تفاوت بين متون مذهبى و مدارك منطقى يافت. استنتاج عقلانى در صورتى كه بر مقدّمات برهانى و يقينى مبتنى باشد قطعى است، در حالى كه استنتاج حاصل از ادلّه شرعى غالباً قطعى نيست; زيرا اساس آنها درك ظاهرى قرآن يا احاديث مى باشد كه نتايج ظنّى دارند. درك ما از متون مذهبى ظنّى است و در صورت تضاد بين استنتاج قطعى عقل و استنتاج ظنّى وحى، استنتاج قطعى عقل ارجح است; چون درك قطعى بر درك غير قطعى ارجح است.(27) n

پاورقيها:

11 و 12ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، همان، ج 12 ، ص 398 ـ 401 و همان، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، ج 12 ، ص 571 ـ 574
16ـ يادنامه علاّمه طباطبائى، محمد عبدخدايى، «قرآن و حكمت»، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيق فرهنگى، 1983، ص 208 ـ 209
1ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة العالمى للمطبوعات، 1970 ، ج 5 ، ص 254 - 255 و همان، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، تهران، بنياد فكرى و علمى علاّمه طباطبائى، 1991 ، ج 5 ، ص 393 - 394
10ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، همان، ج 12، ص 198 ـ 401 و همان، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، ج 12، ص 571 - 574
13ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، شيعه، ص 119 ـ 120
17 و 18ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، همان، ج 5، ص 275 و همان، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، ج 5، ص 398
19ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، شيعه، ص 57
14 و 15ـ پيشين، ص 118 - 120، ص 57
24ـ پيشين، ص 52 ـ 53
23ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، شيعه، ص 52
22ـ محمد عبدخدايى، همان، ص 228 ـ 313
25 و 26 و 27ـ پيشين، ص 52 ـ 53
20 و 21ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 5 ، ص 257-258وهمان،ترجمه محمدجوادحجتى كرمانى، ج 5 ، ص 399ـ400
2 و 3ـ همان، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، ج 7، ص 517 - 516
4ـ محمدتقى مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1983، ج 40، ص 128
5ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، همان، ج 17 ، ص 329 و همان، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، ج 17 ، ص 522
6ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، همان، ج 14، ص 180 - 182 و همان، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، ج 14 ، ص 127
7 و 8ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، همان، ج 5 ، ص 254 - 256، و همان ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى، ص 393 - 395
9ـ خواجه نصيرالدين طوسى، اساس الاقتباس، مؤسسه چاپ و انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1987، ص 342
+ نوشته شده در  88/01/01ساعت 7:24  توسط   | 

يحيي بن زيد، آفتاب جوزجان

يحيي بن زيد، آفتاب جوزجان*

سيد حسن احمدي نژاد بلخي

اشاره
هزار و دويست و نود و سه سال از خاطره پرشكوه قيام تاريخي ريحانه باغ ولايت «قتيل جوزجان» امامزاده يحيي بن زيد بن علي ابن الحسين بن علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام در ولايت سرپل افغانستان سپري مي‏گردد.
بي‏ترديد، پس از قيام زيد بن علي عليه‏السلام ، اين دوّمين انقلاب و رستاخيزي بود كه در قلب قاره «آسيا» (افغانستان امروز) در دفاع از حريم امامت و مسلمانان ستمديده خراسان تحقق يافت.
اينك پس از دوازده قرن و اندي، ياد و خاطره سردار بزرگ خراسان آفتاب جوزجان را باز مي‏نگريم بدان اميد كه همواره انقلابي بمانيم و حسيني فكر كنيم.

تبار نامه
حضرت يحيي فرزند ارشد «زيد ابن علي عليهما‏السلام و نوه چهارمين اختر آسمان امامت و ولايت است.
در سال 107 ق نوزادي در خانه «حليف القرآن» زيد ابن علي عليه‏السلام در محله بني‏هاشم ديده به جهان گشود. مادرش «ريطه» از زنان قبيله نور بود و در كوفه، در عصر حكومت سياه يوسف بن عمر، با وضع دلخراشي به شهادت رسيد.(1)
جدّ مادري وي «ابوهاشم» از تبار امام علي عليه‏السلام بود. وي در يك سفر زيارتي به «بيت المقدس» به وسيله سليمان بن عبدالملك مظلومانه به شهادت رسيد.(2)
سفرنامه
در دل او ياوه گردد شام و روم مي نگنجد مسلم اندر مرز و بوم
معني هجرت غلط فهميده‏اند قصّه گويان حق زما پوشيده‏اند
«اقبال»
امامزاده يحيي بن زيد عليه‏السلام ، پس از شكست قيام كوفه و بر دار رفتن پيكر خونين پدر، با ده تن از شيعيان انقلابي شهر را به قصد خراسان ترك گفت.(3)
او در اين زمان، چهارده سال بيشتر نداشت؛ ولي در فهم و شعور ديني و سياسي فوق العاده ورزيده و كار كشته به نظر مي‏رسيد. او راوي و امانتدار «انجيل آل محمد(ص)، صحيفه سجاديه» بود. راوي صحيفه عميربن متوكل بلخي از پدرش متوكل بن هارون داستان خروج يحيي از كوفه را چنين نقل مي‏كند: وي را در حالي ملاقات كردم كه پس از شهادت پدرش متوجه خراسان بود. او از حال امام صادق عليه‏السلام عموزادگان خود، كه در مدينه بودند، پرسيد و گفت: آيا جعفر بن محمد عليهما‏السلام را ملاقات كردي؟
گفتم: آري.
گفت: آيا چيزي درباره من فرمود؟
گفتم: آري، فرمود: تو بردار آويخته مي‏شوي... .
هارون بلخي مي‏گويد: «يحيي بن زيد را در حالي ملاقات كردم كه هيچ كس را در عقل و فضل مثل او نديده بودم.»(4)
از كوفه تا جوزجان
«سَلَمة بن ثابت» مي‏گويد: پس از شكست قيام زيد در كوفه، به يحيي بن زيد گفتم: اينك كجا خواهي رفت؟
فرمود: «بين النهرين». يعني (كربلا)
آنگاه گفتم: اكنون كه چنين قصد كرده‏اي، بشتاب تا آسمان كوفه روشن نشده از شهر بيرون شوي.
ما نيز همراه وي از شهر خارج شديم، در حالي كه صداي اذان از مناره‏هاي مساجد كوفه به گوش مي‏رسيد.(5)
بعد از آن كه از كوفه خارج شد، براي وداع كنار تربت خونين قافله سالار كربلا امام حسين عليه‏السلام حضور يافت و پس از زيارت آن مكان مقدس عازم «مدائن»، شهر تاريخي عراق، گرديد. در آن ديار، مدتي در منزل دهقاني از دوستان خاندان علي عليه‏السلام به سر برد و قبل از دستگيري، به ياري والي مدائن از آن شهر خارج شد. اندكي بعد، خبر ورود يحيي به شهر تاريخي «ري» قلب شيعيان را شاد ساخت.
قومس
قافله مهاجران «قبله» آرام، آرام به سمنان، دروازه ورودي خراسان، رسيد و در خانه شيعه مخلص آن سامان زياد بن ابي‏زياد قشيري فرود آمد.(6)
آوازه ورود پرستوهاي مهاجر، خراسان را جاني تازه بخشيد. جاسوسان حكومت خراسان سايه به سايه در تعقيب يحيي و انقلابيون همراهش بودند، ولي هرگز بر آنان دست نمي‏يافتند؛ زيرا مردم مسلمان منطقه نوادگان علي را از چشم خود بيشتر دوست داشتند. و از آنها حمايت مي‏كردند.
سرخس
زمان شتابان سپري مي‏شد و خراسان همچنان به حضور «مهتاب خاوران» افتخار مي‏كرد. آتش علاقه به خاندان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در جاي جاي خراسان بزرگ بر افروخته شده بود. و شيعه در خراسان، بيش از ديگر سرزمين‏ها نيرومند و با اقتدار جلوه مي‏كرد.
يحيي بن زيد همراه يارانش در سرخس به خانه عمرو تميمي و حكم بن زيد، كه از مواليان اهل بيت بودند، وارد شد. از دوستداران خاندان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله دسته دسته محضر مهاجر قبله مي‏رسيدند و از وي استمداد و ياري مي‏طلبيدند. جمعي نيز به محضر وي شتافتند؛ ولي حضرت يحيي بن زيد خواسته‏هاي اين فرقه متحجّر و متعصّب را نپذيرفت. و همكاري با آنها را رد كرد.(7)
امّ القراي خراسان
از سرخس تا «مرو»، مركز حكومت خراسان، 180 كيلومتر بود. كاروان مهاجران كوفه در كاروانسراي «حفصه»، در چند متري كاخ حاكم خراسان نصربن‏سيّار، اردو زد. خبر ورود يحيي وحشتي عجيب در دل دولت مروان اموي ايجاد كرد. نصر بي‏درنگ گروهي را مأمور دستگيري وي كرد. عصمت، كه فرمانده گروه بود، فرمان محاصره كاروانسرا را صادر كرد. خود كنار سكّوي دروازه كاروانسرا قرار گرفت و دستور داد تمام مسافران خسته را از برابر چشمانش عبور دهند. ناگاه يحيي بن زيد، امير كاروان، با كلاه نمدي و لباس پشمين در برابر ديدگان حيرت زده عصمت طلوع كرد. عصمت، كه مجذوب سيماي نوراني جوان چهارده ساله علوي شده بود، با دست بر پشت او زد و گفت: هرچه زودتر از اين شهر خارج شو كه جاي دوستان نيست...!(8)
قبة الاسلام
كاروان خسته و سوخته دل مدينه پس از ساعتها راه پيمايي، خود را از هُرم ريگزارهاي تشنه مرو نجات داد و به شهر «بلخ» رسيد. برج و باروي شهر از چند فرسخي پيدا بود. نگهبانان، در هفت برج، به انتظار ورود كاروانهاي تجارتي و سياحتي نشسته بودند. بلخ شهرت جهاني داشت و بزرگان آن همه شيعه و از سادات حسيني شمرده مي‏شدند. پرستوهاي مهاجر در خانه يكي از شيعيان شهر به نام «جريش بن عبدالرحمن شيباني» مسكن گرفتند.(9)
بلخ، ميزبان مهتاب
شهر بلخ ميزبان مهتاب و محور ارتباطي مجاهد مردان علوي درآمده بود. دوستان اهل‏بيت عليهم‏السلام از گوشه و كنار خراسان به بلخ مي‏آمدند تا با يحيي ديدار كنند. او هنوز خاطره قيام پدرش زيد را فراموش نكرده بود و نيك مي‏دانست كه داعيان بني عباس چگونه با نيرنگ در پي قدرت مي‏دوند. او مي‏خواست مردم را بيدار سازد تا فريب شعارهاي دروغين جاه‏طلبان و دنياپرستان را نخورند و عمروعاص‏ها و ابوموسي‏ها پرچمداران مسلمين نگردند.
بدين ترتيب، بلخ مركز فرماندهي و ترويج نشر فرهنگ اهل‏بيت عليهم‏السلام شد. هنوز زمينه قيام عمومي شيعيان فراهم نشده بود كه حكم دستگيري وي به نصربن سيّار، حاكم بزرگ خراسان، ابلاغ شد. اين حكم به وسيله والي كوفه يوسف بن عمر صادر و به تمام ولايات خراسان ابلاغ گرديده بود. به زودي پيكي محرمانه نزد والي بلخ عقيل بن مَعقَل شتافت تا به هر طريق ممكن يحيي‏بن‏زيد را دستگير كند.(10)
شانه‏هاي زخمي
عقيل بن معقل، حاكم مزدور بلخ كه حيات ننگين خود را در نابودي جوانمردان علوي و شيعيان مي‏ديد، فرمان داد همه ساكنان كوچك و بزرگ شهر در مسجد جامع گرد آيند. اهالي ستمديده بلخ در مسجد شهر گرد آمدند. حاكم تك تك اهالي را در برابر چشمان حيرت زده خانواده‏شان شلاّق زد. مزدوران او با كمال وقاهت و بي شرمي ششصد تازيانه بر بازوان جريش بن عبدالرحمن شيباني، ميزبان يحيي، زدند. وي، در حالي كه شكنجه را تحمل مي‏كرد، گفت: «به خدا سوگند، حتي اگر يحيي بن زيد زير گامهايم باشد به شما نخواهم گفت!»
فرزند نوجوان او «قريش»، كه هنوز لذّت ايمان و مبارزه در راه خدا را نچشيده بود، با مشاهده وضع اسفناك پدر صفوف فشرده جمعيّت شكنجه ديده بلخ را گسست و پايگاه يحيي را نشان داد. بدين ترتيب، طرح قيام شكست خورد و يحيي دستگير شد. او و همراهان دليرش را به زنجير كشيدند و به مرو اعزام كردند. يحيي مدتها در سياهچالهاي مرو به سر برد تا اين كه وليد بن يزيد بر اريكه قدرت تكيه زد و فرمان آزادي وي را صادر كرد.
حاكم خراسان، يك رأس اسب، يك جفت نعلين و مقداري توشه در اختيار يحيي نهاد و كساني را گماشت تا وي را شهر به شهر تا عراق همراهي كنند. كاروان آزادگان وارد سرخس گرديد. حاكم شهر بيش از يك ساعت به آنان اجازه توقف نداد. ناگزير راه نيشابور پيش گرفتند.
سرانجام قافله مجاهدان، كه شمارشان به هفتاد نفر مي‏رسيد، وارد نيشابور شد. فرماندار شهر عمر بن زراره سراسيمه محل فرود كاروان را محاصره كرد و اعلام جنگ داد.(11)
دفاع مقدس
امير كاروان اظهار داشت: «ما براي جنگ نيامده‏ايم و از زندان نيز نگريخته‏ايم. پس از تهيه توشه، شهر را ترك مي‏كنيم و مسير عراق پيش مي‏گيريم.»
آنها به سخنان حضرت يحيي اعتنا نكردند و ارتش اموي آماده نبرد با هفتاد و دو پرستوي مهاجر شد. شيرمرد بيشه ولايت لباس رزم پوشيد و به ياران خود فرمان داد تا آماده دفاع از كيان اسلام باشند. جنگ ناخواسته با پرتاب يك تير آغاز شد. ياران دلير يحيي بن زيد به قلب اردوگاه دشمن يورش بردند و فرمانده سپاه شيطان عمر بن زراره به دست ابوالفضل و ابراهيم كه علمدار و برادران رضاعي يحيي بودند، به قتل رسيد. سپاه پيروز اسلام با غنايم به دست آمده از ارتش شكست خورده حاكم نيشابور از عزيمت به عراق منصرف شد و ديگر بار آهنگ بلخ و جوزجان كرد.(12)
انبار، شهر خون و قيام
سپاه كفرستيز يحيي بن زيد از مسير جاده ابريشم وارد هرات شد. از راه مرغاب و ميمنه عبور كرد و به انبار، خطّه انقلابيون علوي، و مركز تابستاني حكّام جوزجان كه امروز (سرپل) خوانده مي‏شود، رسيد. هفتصدتن از جوانان مؤمن و مسلمان خراسان وي را همراهي مي‏كردند و آماده بودند در برابر سپاه بيش از ده هزار نفري دشمن از فرزند اهل بيت عليهم‏السلام دفاع كنند. هرچند سپاه اسلام براي جنگ آمادگي نداشت، ولي به زودي دو سپاه در دو سوي رودخانه ارغوي صف بستند و آتش جنگ زبانه كشيد. اردوگاه مجاهد مردان علوي هدف تيرهاي ستمگران قرار گرفت و در لحظات آغازين نبرد، دهها تن از ياران يحيي به ملكوت اعلي شتافتند.(13)
حماسه حسيني
دشت سر سبز «ارغوي»* سه روز صحنه كارزار بود. در اين مدت، صدها تن از طرفين كشته شدند. مردان و زنان مسلمان با تمام وجود از سربازان زخمي اسلام پذيرايي مي‏كردند. دشمن هر لحظه بر جنايات خود مي‏افزود. آنها اسرا و مجروحان را مورد تهاجم قرار مي‏دادند و حتي پيكرهاي شهيدان را مثله مي‏كردند. در سومين روز نبرد، وقتي صداي مؤذن برخاست، قهرمانان قيام جوزجان اجازه اقامه نماز خواست و با يارانش به نماز ايستاد. پس از نماز ظهر و عصر دوباره جنگ نابرابر آغاز شد. شير مرد علوي شجاعانه سمت دشمن يورش برد، در حال پيشروي بود كه ناگاه تيري از سپاه كفر بر سجده‏گاه حضرتش اصابت كرد و چهره‏اش را غرق خون ساخت. آسمان گريست؛ زمين خراسان لرزيد، فرياد وا مظلوما، وامصيبتاي مردم داغده انبار در غم مصيبت جانگاه شهيد جوزجان به آسمان برخاست و حضرتش با شماري از ياران باوفايش در عصر جمعه شعبان سال 125 هجري به شهادت رسيد.(14)
چوبه دار*
يزيديان زمان بر پيكر بي‏جان شهداي دشت ازغوي اسب تاختند. مردي شامي به نام عنزه سر مبارك يحيي بن زيد را از پيكرش جدا ساخت و به عنوان هديه به «مرو» فرستاد. امير مرو سر را به دارالخلافه شام گسيل كرد.
پيكر غرقه بخون حضرت يحيي را در دروازه جوزجان، محل فعلي بارگاه، به دار آويختند و چهار سال همچنان آويخته باقي گزاردند. در سال 129 ق وقتي داعيان بني عباس به قدرت رسيدند، ابومسلم خراساني پيكر يحيي بن زيد عليه‏السلام را از دار به زير آورد؛ بر آن نماز گزارد و به خاك سپرد.(15) تابدين وسيله مردم خراسان را به حمايت خويش برانگيزد.
مزار آفتاب
و اُخري بارض الجوزجان محلّه‏ها و قبر بباخمري لدي القربات(16) «دعبل»
اكنون تربت مطهّر شهيد جوزجان، امامزاده يحيي بن زيد در هزار و پانصد متري شرق شهر سرپل در ولايت جوزجان قرار گرفته است. مزار وي چلچراغي است كه همه مذاهب و اقوام از آن نور مي‏گيرند و بدان احترام بسيار مي‏نهند. اين بارگاه تنها امامزاده افغانستان است كه با يك واسطه به امام معصوم عليه‏السلام مي‏رسد. امامزادگان ديگري نيز در افغانستان وجود دارند؛ ولي به عظمت و بزرگواري اين گوهر تابناك نمي‏رسند.
باز تاب قيام
پس از خبر شهادت يحيي بن زيد عليه‏السلام ، سرزمين پهناور خراسان يكپارچه در شور و انقلاب فرو رفت؛ پرچمهاي بي‏شمار به علامت عزا در درخانه‏ها و مناره‏هاي مساجد و قلل كوهها بر افراشته شد؛ در خراسان هفتاد روز عزاي عمومي اعلام گرديد و مردم در سوگ وي سياه پوش شدند.
شيعيان زنجير پاي وي را به عنوان تبرّك، در ميان خود توزيع كردند و از آن نگين انگشتر ساختند.(17)

پاورقيها:

* جوزجان يكي از ولايات شمال افغانستان است. با جرجان يا گرگان اشتباه نشود كه برخي از نويسندگان معاصر دچار اين اشتباه فاحش شده‏اند.
* نام برگزيده زندگاني يحيي بن زيد اثر نگارنده است كه چاپ شده است.
* گفتني است چنار كهني كه هم اكنون نزديك مرقد وي ايستاده است به گفته مردم همان چوبه دار اوست.
15 ـ عمدة الطالب، ج 2، ص 290.
16 ـ ديوان دعبل خزاغي، اشعار تائيه.
17 ـ الانتفاضات الشيعه، ص 506؛ تاريخ سياسي و اجتماعي خراسان، ص 38.
14 ـ عمدة‏الطالب، ج 2، ص 290؛ آثار باستاني خراسان، ج 1، ص 418.
11 ـ الكامل، ج 5، ص 271.
12 ـ عمدة الطالب في انساب آل ابي‏طالب، ج 2، ص 29؛ طبري، ج 5، ص 537.
1 ـ زيد الشهيد، الموسوي المقرّم، ص 173.
13 ـ عمدة الطالب، ج 2، ص 290.
10 ـ الانتفاضات الشيعه، هاشم معروف الحسين، ص 504.
2 ـ همان، ص 171؛ الكامل، ج 5، ص 272.
3 ـ همان، ص 271.
4 ـ مقدمه صحيفه سجاديه.
5 ـ زيد الشهيد، الموسوي المقرّم، ص 175.
6 ـ همان، ص 176.
7 ـ زيد الشهيد، ص 176.
8 ـ همان.
9 - همان، ص 278.
+ نوشته شده در  88/01/01ساعت 7:14  توسط   | 

نگاهي اجمالي به اثرات اجتماعي و رواني انسان‏مداري (اومانيسم)

نگاهي اجمالي به اثرات اجتماعي و رواني انسان‏مداري (اومانيسم)

 علي گلايري

چكيده:
انسان‏مداري يكي از مؤلفه‏هاي مهم عصر امروز مي‏باشد كه موجب جدا شدن دين از پيكره زندگي انسان امروزي شده است. سرّ اين جدايي را در عواملي چند مي‏توان جستجو كرد. متوني كه به عنوان دين به مسيحيان عرضه مي‏شود داراي مسائلي چون آلوده شدن تمام انسانها توسط گناه حضرت آدم، كه مسيح با كشته شدن خود، انسانها را پاك مي‏كند، مسأله قرباني، خريد و فروش بهشت و... هست كه نه تنها قابل پذيرش نيست بلكه عقل ستيز است. از طرف ديگر تدريس فلسفه مدرسي در كليسا كه انديشه جديد را بر نمي‏تابيد، از بين رفتن انسان به عنوان محور جهان و روشن نبودن معنا و مراد از دين، اموري بود كه بشر را به بي‏ديني سوق داد و بشر تمام تلاش خويش را انجام داد تا بتواند جايگاه خود را در نظام كيهاني بيابد، اما به مسيري رفت كه چيزي جز فراموش كردن فلسفه خلقت خويش، افتادن در منجلاب مادي، غرق شدن در فساد، فحشا و از بين رفتن آرامش انسان نبود.
يكي از مؤلفه‏هاي مهم عصر حاضر انسان‏مداري است، در اين نوشتار آنچه انسان امروزي به دنبال آن مي‏باشد ـ يعني، آزادي از هر قيد، مخصوصا قيد دين ـ مورد بررسي قرار مي‏گيرد؛ آنگاه عواملي كه به اعتقاد نگارنده موجب چنين تفكري شده است تبيين مي‏شود و سپس اين نكته مورد بحث قرار مي‏گيرد كه آيا بشر به آنچه مي‏خواسته رسيده است؟ آيا آنچه امروز به عنوان تكنولوژي در اختيار بشر است همان چيزي است كه به دنبال آن بود يا خواسته و يا ناخواسته به سمت ديگري سوق پيدا كرده است؟ يعني، از بندي رها شده به قيد ديگر گرفتار آمده كه بشر را تهديد مي‏كند.
انسان امروزي به دنبال چيست؟
روزگاري كه در آن به سر مي‏بريم عصر شكوفايي نيروي خدادادي انسان؛ يعني، عقل بشر است و شايد بتوان مهمترين مؤلفه عصر حاضر را همين پيشرفت انسان در عرصه تكنولوژي دانست؛ اما اين پيشرفت در كنار خويش مسأله ديگري را در پي داشت كه عده‏اي همين نكته را عامل پيشرفت بشر امروزي مي‏دانند و آن مسأله انسان‏مداري (اومانيسم) است. امروز انسان پرورش يافته با انسان مداري غرب در پي اين است كه حق خود را بستاند و انسان امروزي نه مكلف و نه پاسخگو، بلكه محق و پرسشگر مي‏باشد. شكي نيست كه بشر در عصر حاضر در زمينه علوم تجربي پيشرفت زيادي نموده و هنگامي كه دستاورد عظيم پيشرفت علوم تجربي از شهرها و كشورهاي اروپايي گذشت و قاره‏ها را درنورديد، پديده مخالفت با دين، رخ نمود، به گونه‏اي كه دسترسي به دستاوردهاي علوم تجربي مساوي با از دست دادن مذهب و دين بود، چرا كه در غرب امر داير بود بين انتخاب تكنولوژي يا مذهب، و كشورهاي ديگر گرچه مذهب مسيحيت را نداشتند اما اين گمان در آنها تقويت شد كه دين مانع پيشرفت بشر است، در نتيجه اين دوگانگي و تغاير بين مذهب و تكنولوژي در سراسر جهان رواج يافت.
از طرف ديگر پيشرفت حيرت‏انگيز تكنولوژي موجب شده است بسياري چنان مبهوت و متحير به آن پديده نگاه كنند كه بي اختيار فرهنگ و سنن پديدآوردندگان اين امر ـ از جمله مخالفت با دين ـ را نيز مقدس بدانند و خواسته يا ناخواسته سعي در پيروي از آنان نمايند.
از طرف سوم، آنها كه چنين پديده‏اي را به وجود آوردند سرمست از اين امر، خود را برتر و بالاتر از ديگران پنداشته و اين اجازه را به خود مي‏دهند كه براي بقيه عالم تصميم‏گيري نمايند و آنچه متعلق به اقوام ديگر است را به هيچ انگارند.
آنها كه تكنولوژي امروزي را پديد آوردند، بدين باور رسيده‏اند، امور ماورايي چنان انسان را محدود مي‏كند كه بر اساس آن انسان بايد برده‏وار فقط تابع دستورهاي ديگران بوده و خود هيچ گونه اراده‏اي نداشته باشد و اگر قرار است دست به كاري بزند ابتدا مي‏بايست ببيند آيا با مبدأ در تعارض است يا خير؟ آنگاه ببيند آيا براي معاد مفيد است يا نه؟ و آنچه در اين ميان از بين مي‏رفت زندگي اين دنيايي انسان بود. وقتي نگاه انسان به دنيا نگاه ابزار انگارانه شد در فشار رواني شديدي قرار خواهد گرفت. نفس واژه تكليف، مبين مشقت و سختي است؛ كه در اين حالت انسان آزادانه قدم از قدم نمي‏تواند بردارد، پس دوران ديني انسان ـ دين را به هر معنايي بگيريد و فقط دو عنصر مبدأ و معاد را دخيل بدانيد، به اين كه اولاً، انسان بايد پاسخگو باشد؛ ثانيا، براي معاد وي مثمر ثمر باشد ـ دوران ركود و فلاكت انسان است؛ چرا كه دين قيدي است بر انديشه بشر و نمي‏توان از آن رهايي يافت. و با وجود آن، ديگر رشد دانش معنا نخواهد داشت. چون به گفته ارنست رنان:
«اعتقاد مؤمنين چون حلقه‏اي پولادين به دور ذهنشان حصاري بسته است كه نفوذ دانش را در آن غير ممكن مي‏سازد و آموختن و پذيرفتن 2هر فكر نويي را غير مجاز مي‏شمرد.»
پس بايد از اين حصار بيرون آمد و اين است خواسته بشر امروزي.
بنابراين انسان امروزي انسان آزادي است كه آنچه بخواهد انجام مي‏دهد و به آنچه بخواهد مي‏انديشد، نه آنچه به او بگويند. و بشر امروز مهمترين دغدغه خود را رها شدن از هر قيدي، مخصوصا قيد دين مي‏داند؛ چرا كه خود را محق مي‏داند و خودش مي‏تواند به خواسته‏ها و اميال خود پاسخ بگويد و نيازمند كس ديگر نيست.
چرا انسان امروزي چنين مي‏خواهد؟
آنچه موجب شد غرب به چنين باوري برسد اموري بود كه توسط متصديان دين ترويج مي‏شد:
الف) دين عقل ستيز
در متن دين مسيحيت يك سري مسائلي به عنوان دين مطرح بود كه عقل ستيز بود و با عقل هماهنگي و سازگاري نداشت. در اينجا به دو مورد اشاره مي‏شود:
1- فدا (قرباني)
از عهد جديد چنين استفاده مي‏شود كه آدم و حوا با گناه خود باعث سرايت پليدي به بشر شدند تا اين كه خداوند با فرستادن فرزند پاك و آسماني خود (عيسي مسيح) و قرباني كردنش باعث نجات بشر و آمرزش گناهان او شد و از اين راه، ميان خدا و انسان آشتي برقرار شد.
«وقتي حضرت آدم گناه كرد، گناه او تمام نسل بشر را آلوده ساخت و باعث شيوع مرگ در سراسر جهان شد در نتيجه همه چيز دچار تباهي گشت، چون انسانها همه گناه كردند... آدم با گناه خود باعث مرگ بسياري شد، اما عيسي مسيح از روي لطف سبب آمرزش گناهان بسياري گشت. يك گناه آدم موجب شد كه عده بسياري محكوم به مرگ گردند در حالي كه مسيح گناهان بسياري را پاك مي‏كند و باعث مي‏شود ايشان را بي گناه بشناسند.»3
«مسيح لعنتي را كه در اثر گناهان ما به وجود آمده بود به خود گرفت. بله مسيح لعنت ما را به خود گرفت.»4
«ميان خدا و مردم انساني وجود دارد به نام مسيح كه جان خود را فداي بشريت كرد تا با اين كار خدا و انسان را با يكديگر آشتي دهد.»5
با اين بيان بايد پذيرفت حضرت آدم يك فرد گنهكاري است؛ آن هم گناهي كه به تمام بشريت سرايت كرده، در حالي كه در جاي خود ثابت شده است كه پيامبران معصوم هستند و گناه نمي‏كنند.6
افزون بر اين، جان هيك يكي از متكلمان نامدار مسيحي مي‏نويسد:
«پدر زمين، آشكارا نماينده پدر آسماني است. وقتي كه پسر خطاكار و گمراهش توبه مي‏كند و به خانه بر مي‏گردد پدر نمي‏گويد چون من پدر عادلي هستم نمي‏توانم تو را ببخشم، مگر آن كه پسر ديگر را بكشم تا تاوان گناه تو نزد من باشد.»7
پس پذيرش اين سخن كه فردي براي ديگران خود را قرباني كند ـ آن هم براي كاري كه ديگري انجام داده و پليدي آن دامن افراد ديگري علاوه بر صاحب گناه را گرفته است ـ تا آنها را پاك نمايد با هيچ معيار عقلي قابل پذيرش نيست .
2- بدعتهاي موجود در كليسا
در كليساهاي كاتوليك، ندامت از گناه كافي نيست، بلكه براي آمرزش گناهان علاوه بر اظهار پشيماني بايد با اعتراف و اظهار خشوع به كليسا همراه باشد. قدرت بخشش گناهان به دست روحانيت كليساها نهاده شده است. يك گناهكار در برابر روحانيت كليسا گناهان خود را تك تك اظهار مي‏كند و اين عبارت را روحاني كليسا بر زبان مي‏آورد «من تو را از گناهانت آزاد مي‏كنم به نام پدر و پسر و روح القدس.»8
وجود بدعتهاي موجود در دين مسيحيت توسط روحانيت كليسا، متكلم مسيحي مارتين لوتر (1567ـ1483) را بر آن داشت تا در مقابل آنها قد علم كند و مذهب پروتستان ـ مذهب اعتراض ـ را در مقابل آنان به وجود آورد. وي كه اناجيل و ديگر كتب مقدس را به دقت مي‏خواند و آنها را براي شاگردان خود تفسير مي‏كرد متوجه فاصله زياد پاپ و تشكيلات كاتوليك با مسيحيت اوليه گرديد و به بدعتهاي پاپ و روحانيون پي برد.
جان ناس مي‏نويسد:
«فروش بهشت و خريد گناهان عوام توسط روحانيون را امري شيطاني مي‏دانست. اشرافيت و رفاه فوق العاده روحانيون و همدستي آنان با قيصر و حكام دولتي را نتوانست تحمل كند. او در سال (1517) رسما با عقايد و شعائر رسمي كاتوليك در افتاد و اولين اعتراض او نسبت به خريد و فروش بهشت و گناهان بود.»9
ب) علمي كه انديشه جديد را برنمي‏تابيد
علمي كه تحت نظر كليسا براي مردم تدريس و ترويج مي‏شد، به نام اسكولاستيك (علم مدرسي) معروف است و داراي خصايص زير بود:
«نخست به طور كلي تحقيقات علمي، حكمتي براي اثبات اصول دين و استوار ساختن عقايد بود، نه كشف، تا آنجا كه اولياي دين به صراحت مي‏گفتند ايمان بر عقل مقدم است.
دوم: استقلال فكر و آزادي رأي در كار نبود، در آغاز امر، اتكا و استناد همه بر مندرجات كتب مقدس و احكام و تعليمات علماي دين بود و هر كس از آن تعليمات بيرون مي‏شد گرفتار حبس و تكفير و آزار مي‏گرديد و مي‏بايست توبه و استغفار كند و آنچه گفته و نوشته انكار نمايد و كساني كه بواسطه تخطي از احكام اولياي دين، گرفتار عقوبت گرديده يا به قتل رسيده، زنده سوزانيده شدند بسيارند. و همچنين مكررا اتفاق افتاده كه كتب و رسائل را به واسطه مخالفت با دين سوزانيده‏اند.
سوم: اصول و مباني علمي، موضوع نظر و تفتيش و تفحص نمي‏توانست واقع شود. قوه عقلي فقط متوجه مباحثه و مناظره و مجادله بود و همواره بازار بحث منطقي را گرم داشتند و دل خود را به الفاظ خوش كردند.»10
ج) از بين رفتن مركزيت انسان
يكي از مميزه‏هاي قرون وسطي آنگونه كه از بيان ايان باربور بر مي‏آيد پذيرش اين نكته بود كه خداوند عاليترين مرتبه از سلسله مراتب وجود بود و انسان مركز و محور عالم هستي و طبيعت تابع و طفيل وجود بشر بود... همه طبيعت در خدمت انسان بود و انسان در خدمت و بندگي خداوند بود؛ علم كيهانشناسي تاريخ و الهيات همه از منشأ واحدي صادر و به معناي واحدي ناظر بود.11 با پيدايي نظريه كپرنيكي يكباره اين پندار فرو ريخت و زمين كره كوچكي در فضاي غير متناهي بود.
آري در دوران گذشته كه انسان در كره زمين زندگي مي‏كرد، اشرف مخلوقات بود و زمين مركز عالم به شمار مي‏رفت و انسان داراي تكيه گاهي بود كه او را در شدايد و سختيها ياري مي‏كرد و اگر مجهولي چون طوفان و زلزله رخ مي‏نمود چون از ناحيه موجودي بود كه محافظ آنهاست و انسانها او را قادر بر اين امور مي‏دانستند به اين كه اگر مشكلي براي آنها پيش بيايد او آنها را نجات خواهد داد پس با اميد زندگي مي‏كردند. اما زماني كه انسان يك كره خاكي در اختيار داشت كه معلق در فضاست به گفته ايان باربور انسان كه مركز و محور عالم امكان و كانون جهان انگاشته مي‏شد تنزل مقام يافت و وابسته به يك سياره سرگردان حاشيه‏اي گرديد، بي همتايي و اشرفيت انسان و ادعاي عنايت مخصوص خداوند به او به خطر افتاد12 و خودش را موجود حقير و كوچكي ديد و از آن محافظ هم خبري نبود، تمام سعي خودش را انجام داد تا بتواند دوباره بر عالم سيطره پيدا كند تا به جاي اول خودش برگردد با اين تفاوت كه ديروز موجود ديگري محافظ وي بود، امروز خود قصد چنين كاري را دارد.
به گفته جان مك كويري:
«با پيشرفت حيرت‏انگيز علوم طبيعي اين فكر در اذهان انسانهاي تجربي‏گرا شكل گرفت كه علوم طبيعي مي‏تواند نقش مهمتري ايفا كند تا جايي كه علوم تجربي مي‏تواند جاي علوم ديني را هم بگيرد و تنها بر آنچه علوم تجربي مي‏تواند براي ما اثبات كند بايد تكيه كرد.»13
د) مبهم بودن معنا و مفهوم دين
1ـ از اين كه دين عمري به درازاي عمر بشر دارد في الجمله در آن بحثي نيست.
2ـ از اين كه دين براي انسان مفيد است و براي انسان ارزش دارد في الجمله در آن بحثي نيست؛ گرچه در چگونگي اثربخشي آن اختلاف دارند. برخي مانند فرويد آن را «جبران رنجها و محروميتها و ناراحتيهاي حاصله از زندگي» مي‏دانند.14 و برخي چون ويليام جيمز آن را «موجب شور و هيجاني مي‏داند كه تيرگي زندگي را از بين مي‏برد.»15
3ـ از اين كه اديان مختلفي در جهان موجود است در آن بحثي نيست؛ گرچه برخي وحياني هستند چون يهوديت، مسيحيت و اسلام و برخي غير وحياني هستند ـ خواه طبيعي خواه غيرطبيعي ـ مانند آيين‏هاي هندو، بودا، تاتويي و شينتو.
4ـ از اين كه در اديان موجود يا بين متدينان، خرافه‏هايي وجود دارد كه عقل آن را رد مي‏كند در آن بحثي نيست.
وجود اين اختلافات از يك سو و تأثير آن از سوي ديگر، انديشمندان غربي را به دو باور متضاد كشانده است:
الف) آنچه داراي اثر مي‏باشد اين «باور» انسان است؛ يعني چون انسان به آن باور دارد منشأ اثر است نه اين كه اين گزاره خاص در خارج حاكي از امر واقعي باشد. بنابراين از آن جايي كه انسان به حقايق جهل داشت آن را به امور ماورايي نسبت مي‏داد و چون به آن باور داشت احيانا براي او ثمراتي هم داشته و نام آن را دين گذاشته بود و امروزه چون خرافي بودن آن مشخص شد ديگر معنا ندارد كه بشر به دنبال آن باشد.
ب) گرچه قضايايي خرافي در دين موجود است و اديان مختلفي در جهان هست، اما در دين واقعيتي نهفته است كه انسان را هدايت مي‏كند و بخشي از گزاره‏هاي ديني ـ هر چند غير معين ـ حاكي از امر واقعي هستند، از اين رو اينان به نوعي دنبال امر مشترك بين تمام اديان هستند كه آن را اصطلاحا گوهر دين مي‏نامند ـ گرچه در معناي گوهر دين نيز اختلاف دارند. به عنوان مثال بريت ويث امور اخلاقي و استيس امر عرفاني را گوهر دين مي‏داند.16 ـ و با همين ذهنيت، پلوراليسم ديني را مطرح كردند و قائل به حق بودن همه اديان و مرجع نبودن دين واحد شدند. آنها كه قائل به پلوراليسم ديني هستند گرچه به نقش دين اعتراف دارند ـ و گرنه معنا نداشت به سراغ دين و گوهر دين بروند ـ لكن معتقدند همين امر ـ حق ندانستن دين خاص ـ مردم را به يكي از دو نكته ذيل سوق مي‏دهد:
الف) از آنجا كه انسان بايد در عمل به دين خاص ملتزم شود و اديان متعدد همه حق هستند ـ بنابراين فرض ـ پس دين هر كس مربوط به خود اوست و در زندگي جمعي نمي‏توان از آن بهره گرفت. (سكولار ملايم)
ب) وقتي نتوان بين گزاره‏هاي صحيح و سقيم دين فرقي قائل شد چه اشكالي دارد آن را كنار بگذاريم. (سكولار خشن)
آيا انسان به آنچه مي‏خواست رسيده است؟
1ـ انسان در ابتدا گمان مي‏كرد وقتي دين را از سر راه خويش بردارد آزاد خواهد شد و همينگونه هم شد؛ اما اين آزادي آن چيزي نبود كه بشر به دنبال آن بود، انسان به دنبال حق بود نه تكليف، ولي عملاً جاي اين دو را عوض كرده است؛ به اين بيان كه خود روزي مكلف بود، محق شد و عالم طبيعت را مكلف كرد تحت سيطره او باشد. اما اگر با دقت بنگريم انسان امروزي خود نيز مكلفي بيش نيست؛ يعني خودش را از تكليف آزاد نكرد بلكه خود را از موجود ماوراي طبيعي آزاد ساخت اما تكليف تكنولوژي و بازيافت علم تجربي را بر دوش كشيد.
2ـ چگونه انسان مي‏تواند براي خودش تصميم بگيرد در حالي كه در حيطه نظر، يك نظريه ثابت علمي ندارد، بلكه صرفا فرضيه‏ها و تئوريها كه ارزش عملي دارند جاي علوم نظري را گرفته‏اند. آنچه به عنوان پيشرفت جامعه بشري مطرح است آيا جز در اموري چون تنوع غذاها، سريعتر شدن كارها و سير در مكانهاي دور و... مطرح است؟ آيا با همه اينها زندگي انسان به سوي هدفي كه انسان مي‏خواست سوق پيدا كرده است؟
3ـ مراد از انساني كه دم از حقوق آنها زده مي‏شود كيست؟ آيا انسانهاي فقير و مظلومي كه بر اثر پيشرفت تكنولوژي كشورهايي چند به بدترين وضع ممكن رسيده‏اند؟ يا مراد از انسانها كساني هستند كه باعث پيدايي تكنولوژي شده‏اند؟ و اگر چنين است و آنچه آنها انجام مي‏دهند ديگران بايد بپذيرند، آيا جز نظام برده‏داري نام ديگري مي‏توان بر آن نهاد؟ پس اين كه دين، انسان را برده مي‏خواهد و امروزه انسان آزاد است چه معنايي دارد؟ امروز انسان برده انسان ديگر است اما دين ـ البته كاش آنها كمي بيشتر تأمل مي‏كردند و دين تحريف شده و غير تحريف شده را باز مي‏شناختند تا چنين دچار سردرگمي و حيرت نشوند ـ انسان را بنده كسي مي‏خواهد كه انسان حقيقتا بنده اوست. به ديگر سخن اين كه انسان بنده خدا مي‏باشد. يك واقعيتي است، پاك كردن صورت مسأله و خود را بنده خدا ندانستن اين واقعيت را تغيير نخواهد داد و دين كاري كه مي‏كند از يك حقيقت خبر مي‏دهد تا انسان با بصيرت بتواند به سوي تعالي گام بردارد.
4ـ وقتي انسان تمام همّ خويش را مصروف دنيا داشت و آنچه دنيايي است براي او مهم بود، پس امور معنوي چون ايثار و كمك به ديگران جاي خود را به حق من و... خواهد داد و امور معنوي از جامعه رخت بر مي‏بندد. در چنين جامعه‏اي افراد در كنار هم هستند براي آن كه به هم احتياج دارند پس همه، به نوعي ديگري را در استخدام خود دارند و به هر نحو ممكن سعي در برآوردن نيازهاي مادي خويش مي‏نمايند، خواه در اين ميان حق كسي ضايع گردد يا خير، انسان را به قهقري سوق دهد يا خير. در چنين جامعه‏اي دزدي، ناامني، فحشا فراوان خواهد شد و همين امر آرامش را از انسان سلب خواهد كرد و انساني كه گمان مي‏كرد از فشار رواني دين رها شده، امروزه چنان در فشار رواني غرق گرديده كه امراضي چون، بيماري قلبي و استفاده از داروهاي آرامش بخش جزء امور شايع عصر كنوني است. انسان با تكنولوژي شايد به آسايش رسيده باشد اما به آرامش نرسيده است و با راهي كه در پيش گرفته هرگز به مقصد نخواهد رسيد.
5ـ وقتي هر چه هست مربوط به اين دنياست و معادي در كار نيست، انسان به هر قيمتي شده مي‏بايست حق خودش را بگيرد و اگر نتوانست و ديگران حق او را تصاحب كردند، او نمي‏تواند به حقوق خود برسد، پس زندگي به چه معناست؟ چرا كه طبق اين نظريه، معادي نيست تا خود را اميدوار كند كه در آنجا حقوقش را خواهد گرفت؛ پس به خط پايان مي‏رسد و خودكشي، يگانه راهي است كه مي‏تواند انتخاب نمايد؛ از اين رو در چنين جامعه‏اي خودكشي امري عادي و فراوان است.
از طرف ديگر از آنجايي كه هر چه هست مربوط به اين جهان است و اگر كسي از اين دنيا بهره نبرد بيهوده زندگي مي‏كند و چون هر چه طبيعت انساني اقتضا مي‏كند بايد به بهترين وجهي برآورده شود و با توجه به اين كه توان انساني محدود است و خواسته‏هاي انساني نامحدود، در نتيجه، سرخورده خواهد شد و بايد از دنيا خداحافظي كند تا بتواند از دست خودش خلاص شود!
كاش بشر امروز اين آيه شريفه را مي‏شنيد:
«و لا تمدنّ عينيك الي ما متّعنا به ازواجا منهم زَهْرَةَ الحيوة الدنيا...»17
يعني: اي پيامبر، هرگز چشمان خود را به سوي نعمتهاي مادي كه به گروهي داده‏ايم، ميفكن. اينها شكوفه‏هاي زندگي دنيا هستند. خاصيت شكوفه اين است كه وقتي آن را بچيني از بين مي‏رود پس تنها در جاي خود زيباست، آن هم مدت اندكي، و اگر زندگي انساني فقط اين دنياست، شكوفه است و اگر به عاقبت بينديشد از آن، ميوه خوش خواهد چيد

پاورقيها:

11 - ر.ك: ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، نشر دانشگاهي؛ چاپ دوم، 1374 ش، صص 28ـ24، فصل دوم، البته آيا اين دو با هم مرتبطند يا خير امري است كه وي مدعي آن است و در اينجا بنابر صحت فرض وي است.
14 - فرويد، ترجمه آينده يك پندار، ص 179.
15 - ويليام جيمز، دين و روان، ترجمه مهدي قائني، آموزش انقلاب اسلامي، چاپ دوم، 1372، ص 78.
13 - جان مدكويه‏ي، تفكر ديني در قرن بيستم، ترجمه محمد رضايي و شعاعي، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1375، ص 169.
1 ـ مدرس حوزه.
12 - همان، ص 39.
16 - والتر توانس استيس، دين و نگرش نوين، ترجمه احمدرضا جليلي، حكمت، 1377، ص 396.
17 - طه / 131.
10 - محمدعلي فروغي، سير حكمت در اروپا، ج 1، صص 110ـ109.
2 - ارنست رنان، علوم عربي و هنر اسلامي، ترجمه رامين كامران، مجله ايران‏شناسي (كاليفرنيا)، ش 4، ص 68.
3 - روميان، باب 5، آيه 19ـ12.
4 - غلاصيان، باب 3، آيه 14ـ13.
5 - اول تيموتائوس، باب 2، آيه 6ـ5.
6 - ر.ك: علامه حلي، كشف المراد، مسأله سوم از مقصد سوم؛ ميسوري، ارشاد الطالبين، صص 303ـ302.
7 - جان هيك، فلسفه دين، ترجمه بهزاد سالكي، نشر بين المللي الهدي، ص 285.
8 - يوحنا، باب 20، آيه 20.
9 - جان ناس، تاريخ اديان، ترجمه حكمت، نشر پيروز، صص 453ـ448.
+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 10:13  توسط   | 

تساهل و تسامح از زاويه‏اي ديگر

تساهل و تسامح از زاويه‏اي ديگر

علي ذوعلم

اشاره:

مقاله با اعتراض به متدلوژي انفعالي در بحث از مفهوم «تسامح» آغاز شده و «نظريه تولرانس» را پاسخي ليبرالي و غربي به مشكلي اروپايي و مسيحي مي‏خواند و بتفصيل توضيح مي‏دهد كه نه مسئله جامعه اسلامي ما، عينا مسئله جامعه مسيحي اروپا در سده‏هاي پيشين يا كنوني است و نه مداراي اسلامي، تولرانس غربي است. سپس اثبات مي‏كند كه بدون نياز به تولرانس و سهل‏انگاري و نسبي‏گرايي، و ضمن حفظ ايمان و يقين و حسّاسّيت و غيرت ديني، مي‏توان با سايرين مدارا كرد و خشونت را صرفا در موارد اضطراري اعمال نمود

چرا بايد ما نقطه شروع بحث در باب «تساهل» را همان نقطه‏اي قرار دهيم كه جامعه‏شناسان و علماي سياست در غرب قرار داده‏اند؟ و چرا پس از مرور نظريات آنان در باب تالرنس (Tolerance) با همان نگاه، در پي همسو نشان دادن اسلام با آنان برآئيم؟1 آيا نقطه عزيمت ديگري نيست؟ آيا نمي‏توان با ديدي مستقل و با اتكا بر مباني اعتقادي خود شيوه برخورد با مشكلاتي را كه ديگران با «تالرنس» كوشيده‏اند آنها را حل كنند، بيابيم و با اين روش، از گفت‏وگوهاي بيهوده يا كم ثمر، اتلاف فرصتها، وارد شدن در نزاعهاي لفظي و مباحثي كه چه بسا ريشه بسياري از آنها در تفاوت نظر يا اختلاف در برداشت خود غربيان از اين موضوع است، رهايي يابيم و به زبان و بياني برخاسته از فرهنگ و باورهاي خودي، مسئله را تبيين كنيم و زمينه‏هاي حلّ مسئله را ـ اگر واقعا مسئله‏اي وجود داشته باشد ـ فراهم آوريم؟2

به جاي اينكه به اين سؤال بپردازيم كه «نظر اسلام درباره حدود و ثغور و كم و كيف تالرنس چيست؟» سئوال را اين گونه طرح كنيم كه «اسلام، مشكلاتي را كه در نظام فكري ليبرالي با "تالرنس"، پاسخ داده شده، چگونه حل كرده است و آيا اساسا در نظام انديشه اجتماعي و سياسي اسلام، چنان مشكلاتي رخ مي‏نمايد يا خير»؟

ديدگاه ليبرالي براي پاسخ به اين سئوال كه: «هر انساني با اعتقاد راسخ به باورهاي خود، چگونه بايد با كساني كه داراي عقايد متضاد هستند، برخورد كند كه هم آزادي انديشه در جامعه مخدوش نشود و هم خشونت و برخورد رخ ندهد؟» به طرح تساهل پرداخت. در حقيقت مسئله اصلي اين است كه براي حفظ آزادي فكر و در عين حال، پيشگيري از خشونت و تشنج در جامعه كه از پافشاري انسان‏هاي ناهم‏انديش و مختلف‏الفكر و اصرار هر كدام بر حقّانيت دريافتهاي خود ناشي مي‏شود، چه بايد كرد؟

اصل فرض، از نظر اسلام كاملاً پذيرفته است زيرا اسلام، مقوله دين و باور را مقوله‏اي مي‏داند كه با اجبار و اكراه سازگار نيست. اصل «لا اكراه في‏الدين»،3 يك اصل تكويني است نه يك فرمان تشريعي. يعني مقوله پذيرش دين و باور، اصولاً مقوله‏اي اكراه‏پذير نيست. البته طبق آيه شريفه «قد تبيّن الرّشد من الغيّ»،4 راه رشد و تكامل، از گمراهي و سرگرداني، كاملاً مشخّص است و بامباني انسان‏شناسي اسلام، هيچ كس نمي‏تواند خود يا ديگران را فريب دهد و وانمود كند كه اصول حقّ، برايش بكلي مجهول و مبهم است. «بل الانسان علي نفسه بصيرةٌ ولو القي معاذيره».5

هر كسي با عقل سليم و به دور از اغراض، با حقايق اسلام مواجه شود و آنها را بشناسد قطعا خواهد پذيرفت، زيرا نظام فكري و عملي اسلام، با فطرت و ساختار دروني انسان، هماهنگ است:

«فاقم وجهك للدّين حنيفا فطرة اللّه الّتي فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه ذلك الدّين القيّم».6

بنابراين بي‏اعتقادي و پايبند نبودن به اسلام، پذيرفته نيست: «انّ الدّين عنداللّه الاسلام»،7 «و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين».8

پس مسلمان، نمي‏تواند بپذيرد كه غير اسلام هم «حقّ» است.امّا آيا اين بدان معني است كه با هر غيرمسلماني در آويزد و او را وادار به قبول اسلام كند؟ براساس «لااكراه في‏الدّين»، چنين نيست بلكه تلاش مي‏كند اصول اسلام را براي ديگران تبيين كند و انسانهاي ديگري را نيز با راه خدا آشنا سازد. اين تلاش، هرگز با انگيزه «همرنگ كردن يك فرد با خود» و «تقويت متعصّبانه گروه و فرقه و هواداران ايدئولوژي خودي» نيست زيرا انگيزه‏هاي نفساني و استكباري مورد قبول اسلام نمي‏باشد. همچنين براي اين دعوت الاهي، نه پاداشي از طرف مقابل مي‏خواهد و نه انتظار دارد كه قطعا و فورا پذيرفته شود زيرا باور دارد كه «انّك لاتهدي من احببت و لكّن اللّه يهدي من يشاء».9

پس در باب اعتقادات به هيچ وجه، «غير اسلام» را برحقّ نمي‏داند ولي اين باور، موجب تحميل اسلام به ديگران نمي‏شود بلكه براي او ايجاد وظيفه مي‏كند كه در حدّ توان خود، سعي كند ديگري را به حقيقت فرا خواند و او را نيز به فلاح نزديك كند. زيرا او نيز انسان و برخوردار از كرامت انساني10 و بنابراين داراي حقّ انساني است و اگر متقابلاً او همين حق را براي فرد مسلمان، قائل و بدان پايبند باشد اسلام، مانع برقراري رابطه اجتماعي و اقتصادي با او نمي‏شود. در اسلام توصيه شده است كه به غيرمسلمان نيز نيكي شود:

«لا ينهيكم اللّه عن الّذين لم يقاتلوكم في الدّين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبّروهم و تقسطوا اليهم، انّ اللّه يحبّ المقسطين».11

البته اگر غيرمسلمان، اين حق انساني را متقابلاً براي فرد مسلمان قائل نباشد، اسلام راه مقابله به مثل را توصيه مي‏كند:12


عدم اكراه در اسلام

رابطه مسلمان با غيرمسلمان: +

تبليغ و دعوت به اسلام


در صورت پذيرش ــ تنظيم رابطه دو مسلمان


درصورت رعايت حقوق‏انساني‏متقابل:(برقراي‏رابطه‏باحفظ‏اعتقادات + نيكي‏به‏آن‏فرد)

در صورت عدم پذيرش

در صورت عدم رعايت حقوق انساني متقابل: (مقابله به مثل)


ملاحظه مي‏شود كه در هيچيك از اين مراحل، سهل‏انگاري صورت نپذيرفته است. و اما در رابطه دو فرد مسلمان كه در برداشتهاي اعتقادي، فقهي يا اجتماعي خود، اختلاف عقيده دارند اسلام، راه گفت‏وگو و بحث و تحقيق را باز گذارده است كه هر مسلماني بتواند به برداشتهاي عميقتري از اسلام برسد و همين اختلاف نظرها و تفاوت برداشتها را، رحمتي براي امت مي‏داند: «اختلاف امتي رحمةٌ».

ثانيا به هيچ وجه اجازه نمي‏دهد مسلمانان با يكديگر به نزاع بپردازند.13

البته اين امر، مستلزم ترديد و مسامحه‏اي از سوي دو طرف نسبت به تشخيص خود نيست. در عين اينكه هر يك براساس حكمت و استدلال، يافته خود را موجّه و معتبر مي‏داند، نظر ديگري را نيز مي‏شنود و براي تعميق و يا اصلاح برداشتهاي خود، از آن استفاده مي‏كند يا در متقاعد ساختن ديگري مي‏كوشد، در عين حال در بينش قرآن، براي هر فرد، در هر سطحي از ايمان و علم كه باشد، راه اصلاح و تعميق برداشتهايش فراهم است: «و قل ربّ زدني علما»،14 «يا ايّهاالّذين آمنوا، آمنوا باللّه و رسوله».15

بنابراين مسلمان، از اينكه برداشتها و يافته‏هاي مسلمان ديگري را هم بشنود و از اين راه ايمان و آگاهي خود را افزايش دهد و اصلاح يا تحكيم نمايد، ابائي نخواهد داشت و اين به معني شكّاكيت در يافته‏هاي فعلي نخواهد بود.

چنانچه در مورد احكام عملي اسلام نيز هر مجتهدي با اجتهاد خويش، به تكاليف پي مي‏برد امّا حقّ اجتهاد ديگري را نفي نمي‏كند و او را ملزم به رعايت يافته‏هاي اجتهادي خود نمي‏سازد. هر كس آنچه را حجّت شرعي مي‏داند انجام مي‏دهد و در عين حال قبول مي‏كند كه فرد ديگري به حجّت شرعي ديگري قائل است و در صورتي كه اين دو مقلّد باشند باز هر يك مي‏پذيرد كه ديگري برطبق نظر مرجع خود، وظيفه عملي خويش را انجام دهد و بدون اينكه ترديدي در صحّت عمل خود پيدا كند، عمل ديگري را هم منطبق با حجّت شرعي ديگري مي‏شمارد. البته در هيچ كدام از اين حالات، نه مسامحه‏اي لازم است و نه تساهلي بلكه هر كدام به عنوان بخشي از وظيفه خود، رابطه برادري و اخوت اسلامي را ملاك قرار مي‏دهند.16

در مورد اختلافات فرقه‏هاي اسلامي نيز به همين قرار است و ضمن باز بودن راه بررسي و اجتهاد، رابطه برادري و همكاري، اصل است اما نه از باب تساهل در اعتقادات بلكه به عنوان وظيفه مسلّم ديني.

آنچه گفتيم، بيشتر در سطح روابط بين افراد بود و در سطح جامعه، وظيفه اصلي حكومت اسلامي، زمينه‏سازي براي اجراي احكام اسلام است.17 حكومت، زمينه‏اي فراهم خواهد ساخت كه عموم افراد جامعه، اعّم از مسلمان يا غيرمسلمان و اعّم از مسلمانان هم‏انديش و يا ناهم‏انديش بتوانند به تشخيص خود عمل كنند.

در رابطه با ساير دولت‏ها و جوامع نيز حكومت اسلامي، از همين منظر و به عنوان تكليف، وظيفه «دعوت» را انجام مي‏دهد و به شرط قبول و التزام به روابط انساني متقابل، با آنان رابطه برقرار مي‏كند و در مواردي كه پيمان‏شكني كنند و اصول انساني متقابل را نقض نمايند، مجازات مي‏كند. همچنين حكومت اسلامي موظف است در امور اجتماعي، اقتصادي، سياسي،... كه مربوط به سرنوشت جامعه است، بنابر وظيفه‏اي كه قرآن كريم تعيين كرده است، به مشورت و استفاده از كليه امكانات ذهني و علمي جامعه بپردازد.18 بنابراين بدون هيچ‏گونه تساهل و تسامح نسبت به اصول و فروع دين، راه را براي اظهار نظرها و ارائه راه‏حلها، انتقادها و ديدگاه‏هاي مختلف باز مي‏گذارد تا از بين آنها، بهترين راه حل براي مسائل و معضلات اقتصادي، سياسي و اجتماعي جامعه يافت شود. چنين وظيفه‏اي كه در سنّت و سيره رسول اكرم(ص) به آن اشاره شده، در قانون اساسي نيز انعكاس يافته است. در عين حال، در كليه موارد فوق دعوت به خير، امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يك وظيفه ديني، قطعي است و نمي‏توان از آن چشم‏پوشي كرد.19 فرد و جامعه اسلامي، موظف‏اند براي هدايت ديگران، حفظ و تعميق سلامت معنوي جامعه، حفظ اصول و ارزش‏ها و اشاعه رفتارهاي اخلاقي و مثبت، حسّاسّيت داشته و در صورت مشاهده هرگونه ناهنجاري، طبق اصول و ضوابطي كه در احكام دين تبيين شده است، به امر به معروف و نهي از منكر بپردازند.

با همه تمهيدات پيش‏بيني شده، همچنان، احتمال كشمكش بين مسلمانان وجود دارد و در آن صورت، همه وظيفه دارند به اصلاح بين برادران ديني خود بپردازند20 و از نزاع پيشگيري كنند و اگر گروهي متجاوز باشند، بايد با آنان برخورد و مقابله شود21 و نهايتا در موارد اختلاف نظر در جامعه اسلامي، در موارد مربوط به اداره جامعه يا غير آن، مسئله را به احكام الهي و تشخيص رسول اكرم(ص) و يا وليّ امر احاله دهند تا او به حل اختلاف بپردازد.22

آزادي بيان، نيز تا جايي كه براي صلاح و خير امّت اسلامي و زمينه‏سازي رشد و تعالي فردي و اجتماعي مسلمانان استفاده شود، حكومت اسلامي مدافع آن بايد باشد ولي هنگامي كه از آزادي بيان براي ايجاد تفرقه و يا تبليغات سوء عليه عقايد و باورهاي راستين اسلامي استفاده شود، حكومت اسلامي قطعا مانع آن خواهد شد و البته مصالح جامعه را رعايت خواهد كرد. آنچه ارزش مطلق دارد، تعالي و تكامل انسان است كه در پرتو اجراي احكام دين حاصل خواهد شد و آزادي اگر زمينه‏ساز چنين تكامل و رشدي باشد، به عنوان ابزاري براي رشد و ارتقا، پذيرفتني است.23 در تاريخ اسلام، مرز ميان اين دو نوع آزادي، كاملاً روشن است و ضمن اينكه مباحثه‏هاي علمي و مناظره‏هاي مذهبي جريان داشته با اقدامات و جريان‏هايي كه موجب سستي عقايد ديني مي‏شده، از قبيل ارتداد يا ادّعاي نبوّت، به شدت برخورد مي‏شده است. البته صرف ارتداد قلبي ـ به معني بازگشت از باورهاي اسلامي در دل، بدون اظهار آن ـ نه قابل اثبات است و نه حكمي فقهي بر آن مترتّب مي‏باشد ولي در مورد اعلان و اظهار آن كه عامل تشويش جامعه اسلامي است، احكام فقهي وجود دارد و براي مسلمان يا جامعه اسلامي، به هيچ وجه قابل تسامح نخواهد بود و اين قاطعيت، ناشي از واقع بيني اسلام است كه راه اخلال در جامعه اسلامي را به روي مغرضان بسته است.

اصول مؤكد اخلاقي اسلام، از قبيل حلم و بردباري،24 مدارا با مخالفان و جاهلان،25 حمل به صحت فصل مؤمن،26 عدم تجسّس، غيبت و تهمت،27 خودداري از سوءظن28 و... زمينه تحقق راه‏هاي پيش‏بيني شده اسلامي را فراهم مي‏سازد.

اينك پاسخ سئوالي كه در اول اين مقاله مطرح شد، تا حدودي روشن گشت: اسلام براي حل مشكلي كه ليبراليسم، تالرنس را براي حلّ آن برگزيده است، بدون اينكه دچار تساهل شود، راه‏هاي روشن پيش‏بيني كرده است و در صورتي كه جامعه اسلامي با اين نگرش، آشنا و بدان ملتزم باشند، اختلاف برداشتها و نظرها در اصول و فروع دين، نه موجب نقض و سلب آزادي‏ها در جامعه مي‏شود و نه اسباب تشنّج و خشونت را فراهم مي‏سازد. آنچه مهم است تنقيح و تبيين اين اصول براي جامعه و پايبندي عملي بدان است.

طرفداران تساهل و تسامح البته از قاطعيت احكام اسلام در برخورد با توطئه‏گران و كساني كه از آزاديها سوءاستفاده مي‏كنند،29 خشنود نخواهند بود، ولي براي فرد يا جامعه اسلامي، خشنودي آنان موضوعيتي ندارد و ضمن پايبندي و صراحت در تبيين مواضع اسلام،30 به هيچ وجه خشنودي خداوند متعال را ـ كه با التزام به اجراي احكام اسلام حاصل مي‏شود ـ قرباني رضايت آنان نخواهد كرد و اين موضوع را كه در قرآن نيز به آن اشاره شده، فراموش نمي‏كند كه دشمنان اسلام، تا هنگامي كه مسلمانان را به كيش خود وارد نسازند، دست از سر آنان برنخواهند داشت. تفاوتي نمي‏كند كه اين كيش، مسيحيت و يهوديت باشد يا ليبراليسم و پرستش آزادي.31

آنچه بيان شد، فقط فهرستي از صور مختلف معامله با كساني است كه با مسلمانان، اختلاف مسلك دارند. به نظر نگارنده، اسلام، به طور روشن و مستدل، براي هر كدام از اين حالات، راهي را مشخص كرده كه هيچ كدام به تعارض و خشونت نينجامد، ضمن اينكه مسلمان يا جامعه اسلامي هم به سهل‏انگاري در امر دين، دچار نشوند.

در حالتي كه باتزوير و توطئه، قصد تضعيف اسلام يا جامعه اسلامي باشد، فرد يا جامعه اسلامي از اظهار نظر صريح طبق متون ديني، پروائي نخواهد داشت. مسلمان هيچ‏گاه نبايد چهره‏اي عامه‏پسند يا غرب‏پسند از اسلام ترسيم نمايد زيرا در اين صورت آن بخش از دستورات و احكام اسلامي كه صريحا مسلمانان را به عدم مماشات با كافران و عدم تساهل در اجراي دين و نيز به برخورد قاطع با توطئه‏گران و بدخواهان اسلام فرا مي‏خواند، ناديده گرفته مي‏شود.32

ما در اين نوشته كوشيديم به جاي پرداختن به اين سئوال كه «حدود و شرايط تالرنس در اسلام چيست؟»، به اين سئوال پاسخ دهيم كه «ديدگاه اسلام در برخورد مسلمان يا جامعه اسلامي با مخالفان و نامسلمانان چيست»؟ و براي پاسخ، كانون بحث را، صرفا بر مباني ديگران قرار نداديم بلكه سعي كرديم مستقل از آنچه جامعه‏شناسان و سياست‏دانان ليبرال مطرح كرده‏اند، با استناد به مباني اعتقادي و انسان‏شناسي اسلامي و بررسي متون ديني، مسائل واقعي جامعه خود را طرح و براي همانها راه حلّ اسلامي پيدا كنيم. اين مقاله البته پاسخي كامل به اين سئوال نبود ولي اميد است كه اين مختصر، زاويه «نگاه ديگري» نشان داده باشد.

حال بد نيست سؤالي را نيز با اصحاب تساهل و تسامح در ميان گذاريم: «شما براي برخورد با كساني كه در موضوع تساهل و تسامح، با شما اختلاف نظر دارند، چه راهي را پيش مي‏گيريد؟» آيا تساهل و تسامح را ـ در هر معنايي كه پذيرفته باشيد ـ در برخورد با مخالفان تساهل ليبرالي در پيش مي‏گيريد يا برآنيد كه راهي جز قبول اين تساهل براي آنان وجود ندارد و با كساني كه اين تساهل را نمي‏پذيرند، هيچ تسامح و تساهلي را برنمي‏تابيد؟! به نظر مي‏رسد اگر طرفداران اصحاب تساهل و تسامح، در برخورد با انديشه‏ها و ديدگاه‏ها، تساهل و تسامح داشته باشند و حداقل بنابر مبنايي كه خود در مقام تئوري و به صورت نظري پذيرفته‏اند، در عمل با انديشه و يافته‏هاي ديگران به تسامح برخورد كنند، بخشي از راه، طيّ خواهد شد.

حقّانيت مطلقي كه اصحاب تساهل و تسامح براي خاستگاه اصلي اين انديشه قائلند و نظريات و ديدگاه‏هاي جامعه‏شناسان و سياستدانهاي ليبرال غربي را علم مطلق و حق قطعي مي‏پندارند، مانع بزرگي است بر سر راه تسامح و تساهل با كساني كه ديدگاه‏هاي اسلام را در حل مسائل واقعي جامعه و پايه‏ريزي جامعه‏اي انديشمند و متدين، كافي مي‏دانند و گذشت زمان و رشد فن‏آوري و علوم را در عصر جديد، دليلي بر نياز مسلمانان يا اسلام به دستاوردهاي فكري ديگران، براي تكميل رهاورد وحي!! نمي‏دانند. برخوردهاي تنگ‏نظرانه و خصمانه مدافعان اين انديشه شكاف عميقي را كه بين ادعا و عمل آنان وجود دارد آشكار مي‏سازد. بديهي است كه در اين صورت، قبول دعوت آنان به تسامح و تساهل، كمي ساده‏لوحي و زودباوري خواهد بود.33

پاورقيها:

10ـ آيه 70 سوره اسراء، لقد كرّمنا بني‏آدم، همانا فرزندان آدم را كرامت و ارزش بخشيديم.
18ـ آيه 159 سوره آل عمران، و شاورهم في الامر، در امر حكومت با آنان به مشورت بپرداز.
16ـ آيه 10 سوره حجرات، انما المؤمنون اخوة، همانا مؤمنين، با هم برادرند.
19ـ آيات فراواني در قرآن كريم و از جمله آيه 110 سوره آل عمران، كه امر به معروف و نهي از منكر را براي امت اسلامي، ملاك برتري آن بر ساير جوامع و امت‏ها مي‏شمارد: كنتم خير امة للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤمنون بالله، شما بهترين امتي هستيد كه به مردم عرضه شديد، امر به معروف مي‏كنيد و نهي از منكر مي‏نماييد و به خدا ايمان آورده‏ايد.
14ـ آيه 114 سوره كهف، و بگو پرورگارا! دانش مرا بيفزاي.
1ـ در قرآن كريم، آيات 23 تا 32 سوره شعراء، احتجاج حضرت موسي(ع) با فرعون را نقل مي‏كند. نتيجه‏اي كه از اين احتجاج بدست مي‏آيد، اين است كه حضرت موسي، برخلاف فرعون كه با تحقير و ارعاب، سعي مي‏كند موسي(ع) را از ادامه استدلال خود باز دارد، همچنان بيانات خود را ادامه مي‏دهد و بدون اينكه در صدد رفع اتهام از خود برآيد يا تسليم تحقير و ارعاب فرعون گردد، او را به همان جايي كه مي‏خواهد، مي‏كشاند و بالاخره فرعون تسليم استدلال او مي‏شود
15ـ آيه 134 سوره نساء، اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، به خدا و رسول او ايمان بياوريد. همچنين آيه 17 سوره محمد، كه افزايش هدايت را از طرف خداوند متعال، براي هدايت خواهان، وعده داده است.
11ـ آيه 8 سوره ممتحنه، خداوند شما را باز نمي‏دارد از كساني كه با شما به پيكار در دين نپرداختند و شما را از سرزمين‏تان بيرون نكردند، كه با آنان نيكي كنيد و به قسط و عدل رفتار كنيد. همانا خداوند اهل قسط و عدل را دوست دارد.
12ـ آيه 194 سوره بقره كه صريحا دستور مي‏دهد: فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم: هر كه به شما ستم و تعدي كند، به همان اندازه كه به شما ستم روا داشته است، تلافي كنيد.
13ـ آيه 46 سوره انفال، و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم، باهم به نزاع و درگيري نپردازيد كه در اين صورت سست مي‏شويد و شوكت شما از دست مي‏رود.
17ـ آيات 44، 45 و 47 سوره مائده با تأكيد بر اينكه موازين حكومت، بايد «ما انزل الله» باشد كساني را كه از اين حكم سرپيچي كنند، كافر، فاسق و ظالم مي‏دانند.
22ـ آيه 59 سوره نساء، فان تنازعتم في شيئٍ فردوه الي الله و الرسول، پس اگر در چيزي خواستيد با هم به نزاع بپردازيد، آن را به خدا و رسول او ارجاع كنيد. البته در اين آيه، منصب ولايي حضرت رسول(ص) مورد نظر است.
28ـ آيه 12 سروه حجرات، يا ايها الذين آمنوا اجتبنوا كثيرا من الظن، ان بعض الظن اثم، اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! از ظن و گمان، بسيار بپرهيزيد، همانا برخي از گمانها، گناه است.
23ـ از آيه 157 سوره اعراف، كه در آن برداشتن غل و زنجيرها از اهداف پيامبر اكرم(ص) شمرده شده، فهميده مي‏شود كه اين آزادي، براي انتخاب معروف و ايمان به خدا است، نه بي‏تعهدي در برابر ارزش‏هاي انساني.
26ـ آيه 94 نساء: و لا تقولوا لمن القي اليكم السّلام لست مؤمنا به كسي كه سلام مي‏كند، نگوييد كه مؤمن نيستي.
24ـ در آيه 14 سوره بقره و آيه 75 سوره هود، حلم يكي از صفات پسنديده حضرت ابراهيم(ص) به شمار مي‏آيد و آيه 4 سوره ممتحنه نيز، حضرت ابراهيم را به عنوان مقتداي مسلمانان كه بايد او را اسوه و الگوي خود قرار دهند، معرفي نموده است.
29ـ آيه 73 سوره توبه و آيه 9 سوره تحريم، يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم، اي پيامبر! با كفار و منافقان به جهاد و مبارزه بپرداز و بر آنان درشتي و سخت‏گيري كن. همچنين آيه 29 سوره فتح، يكي از خصوصيات پيامبر(ص) و امت او را، «اشداء علي الكفار»، (سخت‏گيري بر كافران) مي‏شمارد.
21ـ آيه 9 سوره حجرات، و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علي الاخري، فقاتلوا التي تبغي حتي تفئ الي امرالله،فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا، ان الله يحب المقسطين، و اگر دو گروه از مؤمنين با يكديگر به پيكار پرداختند، بين آنها سازش و صلح برقرار كنيد، پس اگر گروهي از آنان به ديگري تجاوز كرد، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به امر خدا برگردد و گردن نهد. پس اگر برگشت، بين آن دو گروه به عدل و داد سازش برقرار كنيد و به قسط و عدل رفتار كنيد، خداوند اهل قسط و عدل را دوست دارد.
25ـ آيات 63 و 72 سوره فرقان، در وصف «عباد الرحمان» يا (بندگان واقعي خدا)، آنان را اهل مدارا و برخورد سالم با جاهلان و بزرگواري و گذشت در برابر عمل لغو مي‏داند.
20ـ آيه 10 سوره حجرات، انا المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم، همانا مؤمنين با هم برادرند، بنابراين به اصلاح بين دو برادرتان [كه با هم به نزاع پرداخته‏اند [بپردازيد.
27ـ آيه 12 سوره حجرات صريحا مؤمنان را از تجسس و غيبت نهي مي‏كند.
2ـ البته مسائل ديگري هم بوده است كه در برخي مقاطع، كساني بدون توجه به خاستگاه اصلي آن مسائل و تفاوت يا تعارض اساسي آنها با مباني اصيل اسلامي، و با در نظر گرفتن برخي از مباني ديدگاه‏هاي معارض، به تبيين نظر اسلام در اين باره پرداخته‏اند. مثلاً زماني كه سوسياليسم مطرح مي‏شود، بسياري از متفكران اسلامي در صدد بررسي نظر اسلام درباره سوسياليسم برمي‏آيند، بدون اينكه با توجه به تفاوت‏هاي آشكار مبنايي و فلسفي اين دو، مسئله را به طور ريشه‏اي و مبنايي مطرح نمايند
31ـ آيه 120 سوره بقره، ولن ترضي عنك اليهود و لاالنصاري حتي تتبع ملتهم، و هرگز يهود و نصاري از تو راضي نخواهند شد تا اينكه از آيين آنان پيروي كني.
3ـ آيه 256 سوره بقره، هيچ اجبار و اكراهي در دين نيست.
32ـ در قرآن كريم، بر تمسك و عمل به كليه احكام الهي و عدم تبعيض و تفكيك در دستورات و توصيه‏هاي مختلف اسلام،تأكيد شده است و اين همان ويژگي «مجموعه واحد و به هم پيوسته» بودن اسلام است. از جمله آيه 150 سوره نساء، كساني را كه به برخي از آيات الهي ايمان مي‏آورند و برخي را انكار مي‏كنند و راه ميانه را در پيش مي‏گيرند، شديدا سرزنش نموده است.
33ـ در آيات 204 تا 206 سوره بقره، چنين كساني به خوبي معرفي شده‏اند: و من الناس من يعجبك قوله في الحيوة الدينا و يشهدالله علي ما في قلبه و هوالدالخصام، و اذا توليّ سعي في‏الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد. و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم، فحسبه جهنم و بئس المهاد، و از مردمان كسي هست كه گفتارش در زندگي دنيايي، تو را به شگفتي وا مي‏دارد و خدا را بر آنچه در دلش هست شاهد مي‏گيرد در حالي كه او سخت‏ترين دشمنان است
30ـ سوره كافرون، نمونه‏اي از اعلام صريح مواضع عقيدتي را نشان مي‏دهد: لكم دينكم ولي دين، دين و آيين شما براي شما و دين من، براي من باشد.
4ـ آيه 256 سوره بقره.
5ـ آيات 14 و 15 سوره قيامت، بلكه انسان به نفس خودآگاه است، اگر چه عذر تراشي كند.
6ـ آيه 30 سوره روم، پس روي خويش را به سوي دين راست قرار بده، دين پرداخته شده خداوند كه مردمان را بر همان خميرمايه آفريد، تبديلي براي خلقت الهي نيست، اين است دين بپا دارنده و استوار ولي بيشتر مردم نمي‏دانند.
7ـ آيه 19 سوره آل عمران، همانا دين [حق و قابل قبول [نزد خدا، فقط اسلام است.
8ـ آيه 85 سوره ال عمران، و هر كسي جز اسلام ديني برگزيند، هرگز از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است.
9ـ آيه 56 سوره قصص، اي پيامبر! تو نمي‏تواني هر كه را دوست داشته باشي هدايت كني، بلكه همانا خداست كه هر كه را بخواهد، هدايت مي‏كند.
+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 10:9  توسط   | 

دين، مردم و روحانيت

دين، مردم و روحانيت

احمد مسجد جامعي

مناسبت ارزشمند گردهمائي امروز يادبود عالم بزرگواريست كه بعنوان يكي از نزديكترين ياران امام راحل در زمره پيشگامان انقلاب اسلامي است.
حضرت آيت الله شهيد صدوقي چنانكه بروشني از خلال مكاتبه حضرت آيت الله خامنه اي با ايشان در گرماگرم روزهاي انقلاب پيداست از اركان مورد توجه مردم چه در شهر و ديار خود و چه در سراسر ايران زمين بوده اند.اين اعتماد مديون سابقه تاريخي روشني است كه عالماني چون او در سده هاي اخير در روند تلاش براي حفظ آئين حق و عدالت از خويش متجلي ساخته اند.
امروز مايلم از همين منظر يعني پيشينه تاريخي كه پشتوانه اعتماد مردم و دين باوران به روحانيت در ايفاي مسئوليت تاريخي خود است پردازم.اگر چه در اين مجمل به مواردي اشاره مي كنم كه قطعاً حاضران بزرگوار و سروران ارجمند به خوبي بر آن واقفند.
روحانيت شيعه از بدو شكل گيري نهادين خود با چالش هاي فراوان روبرو شد و در حيات اجتماعي خود با مديريت چالش هاي برآمده از شرايط روز ضمن حفظ قدرتمندانه كيان دين نسبت فعالي را با اين تحولات برقرار كرد و در طول تاريخ معاصر خود شاهد موفقيت ها و روزهاي سخت بود.
تجربه جنگ هاي ايران و روس و مشروطيت كه با تلاش روحانيت به پيش رفت سرانجام مورد نظر را بهمراه نياورد و در پي آن جنبش اجتماعي مشروطيت با وجود شكل يافتن نظريه ارزشمند حكومت بر مبناي دين در آراء بزرگاني همچون علامه ناييني حكومتي را به روي كار آورد كه در راس آن پهلوي اول رعايت شرع و رعايت قانون را هرگز در سرلوحه كار خود قرار نداد.ولي در كنار اين ناكامي ها پيروزي هايي نيز در سير تحولات اجتماعي بدست آمد اقدام حاج ميرزا مسيح در ماجراي قتل گريبايدوف جلوي بسياري از فتنه ها را گرفت و توطئه هاي بسيار خنثي شد كه شايد ابعاد آن هنوز براي بسياري ناشناخته است.اخيراً در ملاقاتي كه با وزير فرهنگ آذربايجان داشتم معلوم شد كه اسناد جديدي در اين باره منتشر شده و اميدوارم محققان بتوانند به عمق اين توطئه ها پي ببرند و صدماتي كه قرار بوده به كشور ايران وارد شود تبيين گردد و ديگر فتواي مرحوم ميرزاي شيرازي است كه صدور آن بعنوان يك اقدام نمادين قدم بزرگي در مقابله با اهداف شوم استعمار محسوب مي شود كه اسناد آن توسط جريان سياسي حاكم پوشيده نگه داشته شده است.در اين مسير پرفراز و نشيب است كه بنياد حوزه علميه قم شكل مي گيرد و بر خلاف تصور رايج كه آنرا امري صرفاً آموزشي و مذهبي مي داند، يك اراده روشن سياسي و اجتماعي نيز خاستگاه آن بوده كه ريشه در مواردي چون شخصيت مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائري يزدي و تفكر سياسي ايشان دارد.كه به نظر من مغفول مانده و علت اين غفلت هم نوع رفتار صبورانه ايشان است كه با ويژگي هاي استوار شخصيت ديني وي همخواني دارد.نمونه اين ادعا را مي توان در صدور اعلاميه اي از سوي ايشان كه اخيراً از طريق مركز اسناد ملي منتشر شد.در سال 1312 ايشان بر عليه سياسي مهاجرت يهوديان ايراني براي شكل گيري اسرائيل اعلاميه اي منتشر مي كند كه رضاشاه شخصاً مانع انتشار و چاپ آن در روزنامه ها مي شود.متأسفانه اين قبيل اسناد تاكنون و شرح زندگاني حاج شيخ و يا تاريخ روحانيت مورد توجه قرار نگرفته است.از اينرو ريشه اصلي تصميم بر تأسيس حوزه علميه را مي توان در محدوديت هاي ارتباط روحانيت مستقر در حوزه علميه نجف با مسائل ايران دانست زيرا جمع روحانيون حاضر در نجف براي اطلاع از مسائل كشور از پيك ها و افرادي كه در تبادل اطلاعات فعال بودند استفاده مي كردند ولي بدليل بعد فاصله و عدم دقت و سرعت در انتقال مطالب امكان تصميم گيري هاي فوري و انتقال بموقع تصميم ها ميسر نمي شد، در نتيجه روحانيت به اين نتيجه رسيد كه بايد براي از بين بردن شكاف ارتباطي موجود چاره اي انديشيد.اميد مي رود اقدامات هيئتي كه از سوي رئيس جمهور محترم جناب آقاي خاتمي اخيراً مسئول رسيدگي و تدوين اسناد موجود در اين زمينه شده اند امكان اطلاع بيشتر مردم را فراهم سازد.
بدين ترتيب بروشني مي توان علت تأسيس اين نهاد ديني را در تحليل روحانيت از شرايط روز ملاحظه كرد و نگاهي را كه ماندن شيخ را فقط بر اساس استخاره ايشان مي داند ناكافي دانست.در اينجا اخبار مربوط به برآورد شهريه طلاب تا سقف 4000 تومان و تلاش براي تأمين آن نشانگر برنامه ريزي براي ضرورتي بزرگ تر است.همين روند در مورد مرحوم آيت الله بروجردي صادق است.اعلاميه هاي ايشان در مورد فلسطين، كشمير و پاكستان چندان مورد توجه نويسندگان زندگينامه ها قرار نگرفته است و اصولا نگاه ايشان به مسائل جهاني بسيار وسيعتر و گسترده تر بوده است.ايشان تأسيس مؤسسات فرهنگي در خارج از كشور را در سر لوح كار خود قرار داده اند و آقاي شيخ محمد محققي كه سالها ساكن يزد بود را به آلمان اعزام كردند و سپس مرحوم شهيد بهشتي را به هامبورگ و شيخ مرتضي حائري يزدي را به كانادا فرستاده اند كه هر دو محوريت مسلمانان در اورپا و آمريكا را بدست آورده اند و حضور آقاي شيخ محمدتقي قمي در قاهره به عنوان نماينده ثابت ايشان محوري براي تقريب بين مذاهب شد.مرحوم صدوقي خودشان درباره مرحوم آيت الله بروجردي نقل مي كنند كه اشخاصي به نمايندگي از روحانيت با ايشان ملاقات كردند.بنده هم به اتفاق داماد آقاي صدر به بيمارستان رفتيم و بعد به همراه مرحوم آيت الله بروجردي به قم آمديم، عمده سعي و كوشش براي آمدن آقاي بروجردي به قم از ناحيه حضرت آيت الله خميني بود و ايشان خيلي اصرار داشتند كه اين كار انجام شود.
اين روند يعني پاسخگوئي به مسائل روز و تلاش براي اطلاع از جريانات فرهنگي و اجتماعي و موضع گيري مناسب در برابر تحولات داخلي و بين المللي همواره در نهاد روحانيت حفظ شده است و اين ويژگي تنها به بزرگاني مانند مرحوم علامه طباطبائي كه گروهي را براي پاسخگوئي به جريانات فكري تشكيل داده بودند منحصر نيست بلكه بزرگاني مانند آيت الله شيخ محمد تقي آملي و مرحوم آقا ميرزا احمد آشتياني در تهران نيز ضمن پرداختن به دروس در سطوح بالاي حوزوي متوجه معارف جديد نيز بودند تا بتوانند به مسائل مربوطه پاسخگو باشند و اين امر را در كنار كار علمي خود ضروري تشخيص مي دادند.
خود من خاطرم هست مرحوم آقاي سيدابوالحسن رفيعي قزويني با آن مرتبت بالاي علمي حكمي درسها و مباحثي را براي عموم جوانان تشكيل مي داد و به مسائل روز آنان پاسخ مي گفت.اينگونه مباحث منشاء توجه به علوم جديد و يافتن نسبت بين دين و ساير حوزه هاي علوم شد و نسل علمايي چون مرحوم محمد تقي شريفي – آيه الله طالقاني – علامه جعفري – شهيد بهشتي – شهيد مطهري – مرحوم فلاطوري و مرحوم فلسفي و بسياري ديگر ادامه دهنده اين روند هستند.
نمونه ديگري از مسائل مبتلا به را مي توان در رديه نويسي هايي ملاحظه كرد كه براي پاسخ به مكاتب ديگر انجام مي شد و تاليفاتي كه مرحوم داعي الاسلام از مباحث بين علماي مسيحيت و علماي اسلام دارند در همين زمينه است.لذا ملاحظه مي شود كه جريان گفتگو بين اديان كه به نظر جريان جديدي است در دوران قبل هم در ميان علما رايج بوده است و حتي قبل از مرحوم آقانجفي مرحوم ملااحمد نراقي را مي بينيم كه براي گفتگو با علماي يهود اقدام به آموختن زبان عربي مي كند تا بتواند به شبهات وارده پاسخ دهد.
از ديگر ابعاد حضور اجتماعي روحانيت، خدمات اجتماعي و عام المنفعه است كه منجر به تشكيل شبكه هاي فعاليت خيريه مي شود.
بعنوان مثال روحانيت در بخش آموزش و ضرورت برآمده از تعاليم جديد براي مواجهه با ديدگاههاي الحادي و براي حفظ جوهر دين، نظام آموزشي منطبق بر دين را عرضه مي كند.مانند شبكه مدارس جامعه تعليمات اسلام و يا نمونه هاي انفرادي آن مانند مدارس رفاه، مفيد، صائب علوي در تهران و يا مدارس مرحوم عابدزاده در مشهد كه بعد تبديل به شبكه هاي آموزشي گسترده اي شدند و به تربيت فارغ التحصيلاني منجر شد كه در فضاي فرهنگي آن دوران نقش مؤثري ايفا كردند.
مرحوم مطهري در مقاله مزايا و خدمات مرحوم آيت الله بروجردي مي نويسند:
يكي از مزاياي برجسته معظم له كه نماينده طرز تفكر روشن وي بود علاقمندي وي به تأسيس دبستان ها و دبيرستان هاي جديد بود.تا آنجا كه من اطلاع دارم مبالغ زيادي از وجوه و سهم امام را اجازه داد كه صرف تأسيس بعضي از دبستان ها و دبيرستان ها شود.
در بخش خدمات اجتماعي نيز تلاشهاي روحانيت به نهادهاي اجتماعي منجر شد كه از نمونه هاي آن همين بيمارستان سيدالشهداء يزد به همت آيت الله شهيد صدوقي است و يا صندوق هاي قرض الحسنه اي كه داراي سوابق طولاني مي باشند.
در بخش فرهنگ نيز گروه ناشران كتابهاي مذهبي و يا تشكل هاي نظير تشكل هاي اسلامي معلمان و كتابخانه ها محصول حمايت ها و تلاشهاي اجتماعي روحانيت است كه با جواز استفاده از وجوه شرعيه شكل گرفته اند و اين نهادها با جوهره ديني بمرور تبديل به صنف و سپس نهادي براي حفظ اخلاق ديني در جامعه و در ميان همكاران خود شدند.
بعنوان مثال در دوران فعال شدن جريانهاي كارگري روحانيون با جذب اين جريانات موجب فعال شدن آنان با محوريت دين گرديدند و در اين شرايط هرگز شاهد دور كردن و يا دفع اين جريانات از سوي روحانيت نيستيم.هيأت هاي كارگري در صنوف مختلف محصول اين قبيل تلاشها هستند مانند هيئت كارگران كفاش، خياط و ...كه هنوز هم فعال هستند.
اين اقدامات و سپس نهادهاي جديدتر مانند انجمن هاي اسلامي در ميان تحصيل كردگان موجب شد تا نهاد دين و روحيه ديني در فرهنگ ايران پايدار بماند و اگر همزمان تحولات اجتماعي جامعه تركيه را بسوي يك حكومت سكولار برد پهلوي اول را در تشكيل يك حكومت مشابه در ايران ناكام نمود.
جالب آن كه همواره توجهات به مسائل سياسي و اجتماعي در ميان روحانيت شيعه با حفظ زهد و تقوي پيش رفته است.
اين قابليت، قدرت زيادي را براي روحانيت به همراه داشته كه ضمن ايجاد محبوبيت در افكار عمومي، نوعي ارتباط فعال بين نهاد دين و اوضاع و مسائل اجتماعي را فراهم مي كرده و در شرايط دشوار چاره اي براي بحران ها و وسيله اي براي بسيج مردم در مقابل زورگوئي و استبداد را بوجود مي آورد.اين قابليت كه در ارتباط بين روحانيت و جامعه ايران نهفته است در شرايط متعددي به كمك جامعه شتافته است.
چنانچه اين مرور اجمالي نشان داد:
1- بنيان هاي قدرت در ميان روحانيت در ارتباط وثيق با مردم و تلاش در پاسخگوئي به نيازهاي روز در عين صيانت از كيان دين نهفته است چنين ويژگي روحانيت ما را از اساس با نمونه اي از روحانيت كه در اديان ديگر نظير آنچه كه در ميان روحانيت مسيحي مشهور است متمايز مي سازد.
2- ويژگي هاي روحانيت در دوران نتيجه نقش تاريخي است كه بويژه در دوران هاي گسست تاريخ ايران نظير سده هاي پس از فروپاشي دولت صفوي بعنوان عامل ايجاد وحدت و يگانگي و وفاق ميان اقوام و طوايف و گروههاي مختلف اجتماعي و حتي پيروان اديان ديگر نظير زرتشتيان ايفا كرده است.
از اين منظر نقش ملي روحانيت در كنار نقش ديني بمثابه عاملي براي تداوم سنت ها و نشانه هاي هويتي و نهادهاي فرهنگي و مدني در قالب هاي نوين بوده است.
3- ضروريست مطالعات و پژوهشهاي تازه اي درباره نقش فرهنگي و سياسي روحانيت از ابعاد تاريخي و نظري سازمان داده شود تا بسياري از ابعاد ناپيداي سير تحول تاريخي نهاد روحانيت بر هنگان آشكار گردد.
بي گمان اين مطالعه تاريخي آشكار خواهد ساخت كه روحانيت ما بگونه گسترده اي پذيراي آراي گوناگون و برخودار از ظرفيت گفتگوي فكري و نظري در درون خويش و با صاحبان آراء ديگر بوده است.
در همين جا بايد يادآوري كرد ضرورت بازشناسي شخصيت هاي برجسته و ماندگار تاريخ معاصر روحانيت در يزد بويژه شخصيت هايي چون مرحوم آيت الله سيدمحمدكاظم يزدي صاحب كتاب گرانسنگ عروه الوثقي و صاحب فتواي مشهور در حمايت از مبارزان مسلمان در ليبي و چهره اي نزديكتر همچون آيت الله سيد روح الله خاتمي كه حق بزرگي بر گردن دينداران اين مرز و بوم دارند.
هم چنين بايد ياد كنم از ستون استوار فقه و كلام متعالي تشيع شيخ صدوق بزرگ كه امروز به گراميداشت ثمره شجره مباركه خاندان او گرد آمده ايم و توفيق فرزند برومند آن بزرگوار را كه اكنون به احياء آثار ارزشمند شيخ صدوق نيز همت گمارده اند از خداوند بزرگ آرزومندم.

+ نوشته شده در  87/12/08ساعت 6:42  توسط   |